<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.::یه پارچ آپ خنک::.</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/</link>
<description>&lt;&lt; بخند! &gt;&gt;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Feb 2009 13:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و اما چه خفن است خدا حافظی..</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>سلام..
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید خیلی دلم برای این &quot;سلام..&quot; تنگ بشه. دیگه نمی تونم بگم که خیلی حالم خفن توپسه یا دیگه نمی تونم با نوشته هام هرس (یا حرص یا هرص یا..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;) بعضی ها رو در بیارم..&lt;BR&gt;اَه! اعصابم ریخت به هم. من نمیییی خوام این بلاگ رو ببندم. تو روح این درس فلون فلون شده. آخه به کی بگم من نمی خوام ننویسم. ولی کی می تونه جلوی من رو بگیره. من می نویسم ولی دیگه نت نمیام. خدا لعنت کنه هرکی که درس رو درس کرد یا شاید هم خدا لعنت کنه هر کی رو که اینترنت رو درس کرد یا شاید هم لعنت بر شیطوون..!&lt;BR&gt;قر زدن زیادی موجب پیری می شه از اونجا که من نمی خوام صورت خوشملم(!) چروکیده بشه قر نمی زنم. ختم کلوم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدافظ تا بعد کنکور فلون فلون شده..&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 27px; HEIGHT: 22px&quot; height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پی.ن:&lt;/FONT&gt; دوستانی که احیاناً به چنان بد بختی دچار شدن که با &quot;من&quot; کار داشتن می تونن به رایانامه ام ای-میل بدن(&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;)!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 13:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب، اگه خوب..</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بد، اگه بد..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين جمله ديگه براي تمام گوش‌هاي ما چيزي جز يه چيز غير آشنا نيست و خيلي وقت هست كه ما ديگه از اين عبارت استفاده نمي‌‌كنيم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معلممون هفته پيش؛روزي مثل امروز ساعت 11 و خورده ايي، گفت كه قبل از انقلاب توي عمرشون كباب نديده بودن. ماهي و پلو رو با هم نخورده بودن!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعريف مي كرد كه رفته بوده شيراز؛ اونموقع ها كه مريض شده بود، بعد توي راه نوشابه رو ديده بود و چون گاز داشت نمي تونست بخوره! حالا يه مقايسه ساده بكنيم، ببينيم كه از چه فرشي به چه عرشي رسيديم..!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آييييييي ملت!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يه خورده، جان هركي دوس داريد، فقط يه خورده به اون مختون فشار بياريد. مي ميريد اگه چند سال سختي بنزين گرون شدن رو تحمل كنيد. به جان خودم سوار يه تاكسي شدم، از اول كه سوار شدم تا پياده شدم تا فيها خالدون احمدي نژاد رو در آورد و پدر و مادر واسش نزاشت، مي خواست نگاه چپ به آقا بكنه، شانس آورد كه نكرد وگرنه من مي دونستم و اون. حالا چه مرضي داشت، مي گفت كه وام 7 ميليوني گرفتم، بهرش شده 14 ميليونن!!!!!!!!!&lt;BR&gt;من خر هم باور كردم و از اين ور و اونور پرس و جو كردم فهميدم مردك يكي از حرفاش راست نبود!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آيييييييييي ملت، چرا دروغ مي گيد. چرا براي خودمون بد بختي مي سازيم. زندگي به اين گُلي داريم. مامانم تعريف مي كنه موقع انقلاب مي شد كه 4 روز ما هيچي نمي خورديم جز آب، يني چيزي نداشتيم كه بخوريم ولي واستادن، الان چي. اگه يه روز چلومون قطع بشه تا خوده بيت آقا مي ريم..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آييييي ملت، خجالت بكشيد..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا راه دور برييم. خاك عالم بر سر خودم. خاك بر سر خودمون. &quot;خودمون&quot;هايي كه قدر اين كشور و نظام رو نمي دونيم. از يكي پرسيدم اگه جنگ بشه مي ري، گفت: نه! همين جنگ غزه شد، اولين كسي كه &quot;انا طالب الجهاد&quot; رو گفت همين بنده خدا بود. آخه چرا دروغ مي گيم..!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دونيد مشكل ما چيه، دلمون مي خواد با همه چي مخالفت كنيم. حاجي 2، 2تا مي شه 4تا؛ حالا يارو مي ره تا فيها خالدون اين رابطه رو در مياره كه نه، 2*2=4..!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فكر مي كنيم كه اين راه روشنفكر بودن خودمون رو نشون مي ديم. حاجي روشنفكراي ما رفتن. مشتي بچه قرتي كه الان راه افتادن توي خيابون و تا جاي سطل آشغال باي جاي اولش يه سانت تغيير مكان داد، گير مي دن به آقا و احمدي نژاد و اگه ولشون كني تا خدا هم پيش مي رن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آييي ملت..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شما رو به قرآن، &lt;B&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;زندگي كنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/qokjdaf31kh0c1up90rr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پي.ن:&lt;/FONT&gt; ببخشيد، خيلي اعصابم خورد شده از دست اين مردم؛خودم. چپ ميريم، راست ميايم انواع و اقسام چيزها مياد كه آدم شرمش مي شه. خدا باني و باعث اين پيامك‌ها رو لعنت؛ از ازل تا ابد، كنه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 16:17:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش خواندی که خوشم آمد از خواندنت..</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در این دوره زمانه آدم حتی نمی تواند به خیابان هم اعتماد کند! واردش که می شوید، دو قدم که بر نداشته ایید یک هو می بینی یک نیمچه کاغذ جلویت سبز می شود و با کلی چشمک و عشوه و ناز تو را؛ چشمم کف پای جنابان، خر می کند و شما هم که از همه جا بی خبر، بر می دارید و می خوانید و چه ها که نمی خوانید. این ضرب المثل که به سال 2009 بر می گردد هم در این مورد صدق می کند &quot;خوش خواندی که خوشم آمد از خواندنت&quot;.&lt;BR&gt;القصه باید عرض کنم خدمت حضور انورتان که این کاغذ های بلهوس را نخوانید. اینهمه کاغذ ریخته است، یکی را بردارید و بخوانید. البته بعضی از کاغذ ها هم هستند که از این جمله مستثنا نیستند نظیر کاغذ بسیار بسیار محترم و شخیص و انور دفترچه قسط بانک که نه تنها نباید خواند بلکه اجالتاً باید از یک فرسخی آن بسان اسب تیز پای، دُم را به روی دوش گذاشته و نعل ها را برداشته و الفرار..!&lt;BR&gt;حال بهتر است کاغذی را به شما معرفی کنم که از اچ آیی وی و سرطان پرستات و مادرزن نیز خطرناکتر است. این کاغذ در زبان رایج خارجکی به نام نیوزپیپر شناخته می شود و در مرز و بوم ایران زمین و در زبان همیشه فارس، فارسی به عنوان &quot;روزنامه پاره&quot; معروف و دارای سابقه ایی عظیم می باشد. این نوع کاغذ ها را باید از منفی 40 فرسخی به منزله ی تیغی بر گلو دانست و دُم و نعل که سهل است، باید چنان بتازی که دیگر از دم و نعل چیزی نماند!&lt;BR&gt;حال شما را با یک کاغذ آشنا می کنم که عزیزتر از آن چیز دیگری نیست و شما را چنان مشعوف می کند که مانند ویبره ی بعضی از همراه ها چنان به رقص، نه! به حرکات موزون وادار می کند که کسی را یاری مقاومت با شما نباشد. این کاغذ که به شدت کمیاب است و از جنس اعلا است در زبان خارجکی به نام مانی معروف است و در زبان همیشه فارس، فارسی به آن &quot;پول&quot; گویند. این کلمه مخفف &quot;پرواز و لالا&quot; است. این عبارت به این معنا و مفهوم است که شما در ابتدا با آن پرواز می کنید و در اوج با حوریان همیشه (خشگل..نه!..ناز..نه! اینم که نمی شه.. آهان!) محجبه ی بهشتی سیر و سیاحت می کنید و سپس با چنان سرعتی از اوج به سوی زمین فرود اضطراری می کنید که به لالایی طولانی که به شما وعده داده شده بود ناعل(نایل، نائل و یا...) می شوید..!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 367px; HEIGHT: 173px&quot; height=207 alt=ha!! hspace=0 src=&quot;http://www.ParsiBlog.com/PhotoAlbum/1parch/Dear.jpg&quot; width=434 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;پی.ن:&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;این عکس بالایی رو یکی از بچه ها جلوی دبیرستان دخترونه پیدا کرده!! می گم آخر و زمان شده می گی نه!!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پی.ن۲:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; به جان خودم این کاغذ رو وقتی پیدا کرد دوستم از روی زمین همینجوری خط خوردگی داشت!!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 12:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روبه پير و خسته..</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;سلام..&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روباه پير و خسته از توي خونه ي خودش عصا زنون اومد طرف درخت. يك قرن مي شد كه از اون ماجرا گذشته بود. باز شروع كرد به گفتن: چه پري. چه منقاري. چه صدايي و غيره. كلاغ كه ديگه كلاغ نبود و از پيري شده بود كبوتر نگاهي پر از خستگي به روباه پير و فرتوت انداخت و گفت: اي پيرمرد بس است ديگر، نمي خواهي تمامش كني؟! همين كه كلاغ لب به سخن گشود پنير تلو تلو خوران از بالاي درخت به زمين افتاد. روباه پير خوشحال ولي خسته به سوي پنير رفت و آن را برداشت و نيشخندي از در طعنه به سمت كلاغ شليك كرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای ادامه به ادامه برید..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 390px; HEIGHT: 71px&quot; height=119 alt=&quot;كلاغ، پر..&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ParsiBlog.com/PhotoAlbum/1parch/KP3.jpg&quot; width=597 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 01:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غم یار و غم یار و غم یار..</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;بالا.ن:&lt;/STRONG&gt; از دوستان عزر مي خوام كه اين پست مقداراتي طولانيه ولي نمي شه كوتاهتر از اين نوشتش..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يه صحراي بزرگ و خشك كه همش شنزار و مثل كوير ايران تپه تپه شن داره، تصور كن.حالا يه تپه رو توي يه كيلومتري خودت تصور كن كه يه خورده از تپه هاي ديگه  بلندتر باشه طوري كه گودي دشت كه جلوش هست رو بتوني وقتي روي آن وايسادي ببيني. حالا يه نقطه كه به آدمي مي خوره كه رو اون وايساده باشه رو تجسم كن.حالا راه برو و نزديك اون تپه شو. وقتي به صد متري اون تپه رسيدي وايسا و به تپه نگاه كن. اگه يه خورده دقت كني آدمي رو مي بيني كه روي تپي راه مي ره و به گودي جلوش نگاه مي كنه و هي دستش رو جلوي چشماش مي گيره كه آفتابي كه الان ديگه بايد رسيده باشه وسط آسمون اذيتش نكنه.اين گودي سمت راست تپه هست. سمت چپ رو نگاه كنيد؛ خيمه هايي رو مي بيني كه تعدادشون به 30 تا هم نمي رسه يه هو مي بيني كه اون آدم روي تپه كه وايساده بود نشست، دوباره پا شد؛ نگراني كه اون داشت به تو هم منتقل مي شه. يه لحظه چشمت رو بر مي گردوني سمت خيمه ها دوباره سريع سرت رو بر مي گردوني و مي بيني كه اون آدم سراسيمه داره بر مي گرده طرف خيمه ها.تعجب مي كني! چشمت پاهاي اون آدم رو دونبال مي كنه تا كه پاش با وارد شدن به يه خيمه محو مي شه. يه چند لحظه حيرون و سر گردون اينور و اونور رو نگاه مي كني و دوباره چشمت رو مي دوزي به در خيمه ايي كه اون آدم واردش شده بود كه خيلي آروم پرده ي جلوي خيمه كنار رفت و يه دختر كه خيلي صورتش تار بود ولي حس آرامش بخشي به آدم مي داد اومد بيرون و با حيرت و آروم آروم قدم مي زد تا رسيد به تپه ولي از اون تپه بالا نرفت. انگار كه مي ترسيد. چند قدم جلوتر مي ري انگار كه مي خوايي صورتش رو ببيني ولي نمي توني؛ يه هو نگاهت روي تپه قفل مي شه؛ گرد و غبار عجيبي از پشت تپه بلند مي شه..&lt;BR&gt;از خواب با صداي اذان پا مي شي. داره بارون مي زن و يه خورده مات و مبهوت از پنجره به بيرون نگاه مي كني. صداي حي علي صلواة رو مي شنوي. بلند مي شي و وضو مي گيري و نمازت رو مي خوني. الله اكبر.. الله اكبر.. الله اكبر.. نمازت تموم مي شه.مفاتيح رو بر مي داري، مفاتيح رو از جايي كه كاغذ ازش زده بود بيرون، باز مي كني و مي خوني..&lt;BR&gt;بسم الله الرحمن الرحيم..اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم..اسلام عليك يا &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ابا عبدالله&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 481px; HEIGHT: 94px&quot; height=108 alt=Karbala hspace=0 src=&quot;http://www.ParsiBlog.com/PhotoAlbum/1parch/Karbala.jpg&quot; width=821 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;پي.ن:&lt;/STRONG&gt; دوستان اين نوشته ها هيچگونه سندي نداره و همش از روي صحنه آراي و زير آبي هاي نوشتاريه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 07:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراضیه..!!!!</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طبق تکذیبیه ایی که شازده کوچولو از مکان نامعلومی احراز کردند، تمامی مطالب پست قبل مورد حجمه ی عموم مردم قرار گرفت به همین دلیل از عموم مردم  عزر خواسته و اظهار ندامت به شدت اعلام می شود و از تمامی افراد حاضر تقاضا می شود که به بزرگی خودشون و شازده کوچولو ما رو ببخشند.&lt;BR&gt;------------»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام علی های عالم در ذیل طوماری، مراتب اعتراض به تمام معلم ها را اعلام داشتند. متن اعتراض نامه به شرح زیر می باشد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معلم های گرامی مگه اسمی جز اسم علی توی دنیا نیست؟! پدر جد ما رو درآوردید که! علی آمد، علی رفت، علی مرد، علی  پدرش در اومد، علی رو ول کنید. همه ی علی ها که ما باشیم در این طومار  مراتب اعتراض خودمان را اعلام می کنیم و نیز تهدید می کنیم که اگه یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه بشنویم که از ما استفاده ی ابزاری شده حالتون رو می گیریم یه پارچ آب خنک هم روش و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنا به اعلام خبر گذاری علی نیوز تمامی علی های ایران در مراسمی شرکت به عمل خواهند آورد تا که مراتب اعتراض خود را اعلام کرده و نیز سور و ساتی راه بیاندازند. بنا به آخرین اخباری که به ما رسیده این مراسم در شیراز خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن: دوستان گل و گلابم به دلیل امتحانات تا کلی وقت در خدمت نیستیم، برامون دعا کنید که شدید محتاجیم. به امید اینکه فردا آقا رو ببینیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 15:50:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شازده کوچولو به روایتی دیگر...</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام..&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب شده بود و شازده کوچولوی ما هم دیگه داشت بر می گشت به ماه، از بس که از این سیاره به اون قمر، از این قمر به اون سیاره رفته بود از کت و کول افتاده بود و دلش برای گل قشنگش تنگ شده بود. به دلایل مشکلات مالی- اقتصادی- سیاسی نمی تونست با تلفن همراه یا ای- میل یا ترجیحاً با بابانوئل، به گلش خبر بده تا دیگه نخواد بر گرده. به هر حال برگشت. توی راه که می خواست پاسپرتش رو نشون حاج خانم &quot;ماه&quot; بده یادش اومد که واویلا!! توی عطارد پاسپرتش رو یادش رفته، آخه رفته بود عطارد پیش یکی از بچه ها، شنیده بود مریض شده. خلاصه به حاج خانم ماه می گه که پاسپرتم رو یادم رفته، یه امشبه رو بزار برم داخل تا فردا برم و برات بیارمش. حاج خانم همین که قضایا رو شنید شروع کرد به بد و بیرا گفتن به خورشید خانم و اینکه نمی تونه عطارد رو کنترل کنه و حسابی بارش کرد. خلاصه گوشتون چیز بد نشنوه و چشمتون هم بد نبینه تا می خورد این خورشید خانم از دهن این حاج خانم خورد. بزارید براتون بگم که این حاج خانم چیا گفته به این خانم. حاج خانم گفته: این افریته (منظورش خورشید خانم بوده!) رو می بینی! موهاش رو چطوری می ندازه بیرون، واه واه واه چه فیس و افاده ها، مانتوش رو دیدی، همیشه تنگ می زاره آدم چندشش می شه بهش نیگا کنه، اصلاً اون صورتش رو نیگا بکن، نمی دونم این افریته تو خودش کارخونه گیریس سازی و روغن سازی داره و ...(به دلایل امنیتی فیلتر می شود!)&lt;BR&gt;خلاصه بعد از اینکه شازده کوچولوی ما حرفهای حاج خانم رو کامل ضبط می کنه تو ذهنش، می ره پیش خورشید خانم. خدا روز بد نیاره، همه چیز رو برای خورشید خانم تعریف می کنه!!&lt;BR&gt;خورشید خانم هم شروع می کنه به گفتن: این اُمُل از دنیا بی خبر چه می دونه مانتوی با کلاس و مد چیه! با اون چادر سیاهش، صد رحمت به کلاغ! اصلاً اینجور آدما با حقوق بشر مخالفً! خدا اینا رو از دست ما نجات بده!! وا! ببخشید! خدا ما رو از دست اونا نجات بده. همین اجوزه؛ خودم خبر دارم که...(این دیگه خیلی ناجور بود، با رشوه و عوامل داخلی و هر چیز دیگه هم فاش نمی شه!)&lt;BR&gt;لُب مطلب رو بهتون بگم، خورشید خانم و حاج خانم از اون به بعد با هم دیگه جور نیستن و به همین دلیل هم هست که هیچ وقت هر دوتاشون با همدیگه یه جا نیستن. شازده کوچولو هم چون مخالف حقوق بشر کاری رو انجام داده و موجبات آزرده خاطری سران مملکت شده توی زندان گوانتانامو زندانی هست. طبق خبر هایی که از عوامل داخلی دارم، اُباما بعد از اینکه گفته می خواد این زندان رو تعطیل کنه، گل شازده کوچولو دوباره شروع به رشد کرده و تا فردا پس فردا تا زمین هم می رسه! به همین خاطر جوامع بشری با این کار اباما مخالفت کردن که شاید این گل بیاد و انتقام شازده کوچولو رو بگیره! بقیه ی اخبار هم محرمانه هست و اصرار نفرمایید من لو نمی دهم..!!!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; در صورت هر گونه بروز اختلالات مغزی بعد از خواندن این داستان، برید به ادامه مطلب(خدا وکیلی چیز باحالیه!!!!)!!!&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۲. &lt;/STRONG&gt;دوستان گرامی من قصد هیچگونه توهین به هیچ قشری رو ندارم، چه به چادری ها و چه به مانتویی ها..! جهت مزاه و شوخی بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 12:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمل بسیجی..!</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سلام..&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز صبح تو مدرسمون یه بنده خدایی اومد که صحبت کنه مِن باب بسیج و سپاه و این حرفا! این بنده خدا رو از خیلی وقت پیشا می شناختم. آدم خیلی باحالیه و مقداراتی از لحاظ عرضی هم عریض تشریف دارند ولی به من و شما چه که طرف عرضش چقدره! نه؟!&lt;BR&gt;بیخیال! این بنده خدا یه خاطره ایی رو تعریف کرد که خدا وکیلی من رو از اینوری یه خورده اونوریی کرد و کلاً حالی به حولمون داد. خیلی نمی پیچونم و می گم که چی گفت!!(نگاشون کن، چقدی کف کردن؛ شما چطوری به من اعتماد می کنید؟!!!)&lt;BR&gt;می گفت: ما وقتی بچه بودیم می خواستیم برای اولین بار بریم شهر(شیراز)، از اینجا(لامرد) حرکت کردیم و 14ساعته رسیدیم به جهرم، به اولین جاده ی آسفالته رسیدیم، حالا همه توی این فکر بودیم که چقدر کارگر بودن که ایهمه مله زدن(سریع برید تو پ.ن تا بفهمید مله چیه؟!) که این جاده رو ساختن!! به هر حال رفتیم شهر و توی مدرسه ی شبانه روزی ثبت نام کردیم و گزران زندگی می کردیم. معمولاً ما غذامون رو می زاشتیم توی تاقچه ایی، جایی تا بعد از مدتی از باقی موندش بخوریم. معمولاً هم وقتی می رفتیم سراقش تا بخوریم می دیدیم دیگ پر مورچه هست. مدتی گذشت و با خودمون گفتیم که اینجوری که نمی شه باید یه فکری کرد، هرچی غذا داریم این مورچه ها می خورن و ما باید کُم گشنه اَ زمین بنیم(یعنی گشنه بخوابیم!). خلاصه فکر کردیم و یه فکر خوب به ذهنمون رسید. یه فواره ایی وسط محل غذا خوریه ما بود. ما اون دیگ رو گذاشتیم روی سر این فواره. توی ذهن خودمون هم گفتیم که نیرو دریایی که نمی تونه کاری بکنه، نیرو هوایی هم که خدا بهشون نداده، نیرو زمینی هم که تکلیفش روشنه. دیگه خیالمون تخت تخت شده بود و رفتیم خوابگاه. بعد از مدتی که اومدیم و سر زدیم دیدیم باز دیگ پر مورچه هس؛ یه نیگا اینور کردیم یه نیگاه اونور کردیم دیدم که هیچ جای کار مشکل نداشته یه هو یه نیگاه کردیم به سقف!! دیدیم که مورچه ها دارن از دیوار می رن بالا وقتی می رسن به سقف و بعدش هم بالای سر دیگ، از اونجا می پرن توی دیگ و گند می زنن به حال دیگ!!!&lt;BR&gt;حالا که فکرش رو می کنم می فهمم که مورچه ها بسیجی بودن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#3366cc&gt;&lt;B&gt;پ.ن:&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;1.مله: یه نوع ابزار بنایی هست که باهاش شَل یا سیمان یا گچ رو روی دیوار می کشن. اینجا هم منظور اینه که چقدر کارگر بودن که با مله اومدن و شَل رو روی زمین بهن کردن!!!!! حاجی، بابا چرا اینهمه {...} بازی در میاری! منظور اینه که آسفالت رو ندیده بودن!!!!&lt;BR&gt;2. بسیجی هم بسیجیای قدیم..!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#3366cc&gt;                                                     &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 217px; HEIGHT: 155px&quot; height=171 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ParsiBlog.com/FirendsAlbum/1parch/189-p3.jpg&quot; width=331 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Nov 2008 14:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه تو را می خواند..!</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام..&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزگاري از روزگاران خدا يه مردي بود. اين مرد توي يه روستا زندگي مي كرد. اين مرد توي يه اداره ايي كه توي شهر بود كار مي كرد. اين مرد در باران به محل كار مي رفت. اين مرد وسيله ايي كه با آن به شهر برود نداشت. اين مرد خيلي فقير بود. اين مرد روزي داشت به تلوزيون سياه و سفيدش نگاه مي كرد. اين مرد مي خواست به فيلمِ قبل و بعد پيام بازرگاني نگاه كند. اين مرد پيام بازرگاني را نيز ديد. در اين پيام بازرگاني تبليغ هاي زيادي بود. اين مرد به تبليغي نظرش جلب شد كه آن مرد در پيام بازرگاني مي گفت&quot; 1000ماشين پيكان(پُلُم) مدل 87، 2000 سكه تمام بهار ضرب شده در سال 88 و غيره؛ &lt;B&gt;راه تو را مي خواند&lt;/B&gt;&quot;...&lt;IMG alt=Rah hspace=0 src=&quot;http://www.ParsiBlog.com/PhotoAlbum/1parch/Rah.jpg&quot; align=right border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد كه خوشش اومده بود و حال كرده بود، گفت من كه پس اندازي دارم؛ توي اين بانكه مي زارمش شايد من هم مفتي مفتي(رايگان رايگان يا همينجوري همينجوري يا..) يه پيكان مدل 88 گيرم بياد. همينجوري زمان مي گذشت و مرد در باران به محل كارش مي رفت و دلش به اين پس اندازه خوش بود تا اينكه يه روزي براش زنگ مي زنن كه بيا بانك كه يه پيكان مدل 88 برنده شدي. خيلي خوشحال شد و يه تاكسي دربستِ گرفت و رفت طرف بانك{...} كه ماشينش رو تحويل بگيره. حدود سه، چاهار ساعتي معتل شد بعد بهش گفتن برو فردا بيا و يه سه، چاهار هفته ايي هم گذشت تا اينكه بلاخره به هر دنگ و فنگي بود اين ماشينه رو بهش دادن. به اين ماشين هرجوري نگاه مي كرد هيچ شباهتي به پيكان نداشت ولي خيلي خيلي شبيه ژيان بود ولي مرد كه از فرط(فَرت يا فِرت يا...) خوشحالي حاليش نبود دنيا دست چه بنده خداييه! ماشين رو سوار شد و تخته گاز رفت طرف اداره. دم در اداره يه نيش ترمز زد و با كلاس تمام وارد شد يه هو يه پي كاپ(؟) جلوش ترمز زد و شيشه رو داد پايين، يه هو مرد ديد كه همسايه بقليشونِ! از تعجب دوتا شاخ داشت دو تا ديگه هم قرض گرفت بعد كَفِشْ هم بريد! بعد از اينكه احوالپرسي كردن، اون همسايشون هم رفت. سينه ي مرد از حالت كفتري خارج شد و برگشت به حالت اولي.مرد رفت تو اداره و كاراش رو كرد و ساعت 2 شده بود و برگشت. توي راه كه داشت مي رفت يه هو يه بنز آخرين سيستم جلوش مي پيچه، نزديك بود كه باهاش تصادف كنه، يه خورد ليچار بار اون بنزه كرد، هرچي با اون ماشينش جون مي كند كه به بنز برسه ولي نمي تونست تا اينكه بنزه كمي جلوتر وايساد و يه هو يه حاج خانم كه چادرش رو خونه يادش رفته و يه خورده هم موهاش بلند شده بود و اومده بود بيرون، از ماشين اومد بيرون. مرد يه خورده ليچار بار خودش كرد!!&lt;BR&gt;بگزريم با اون ماشينش داشت عين بچه ي آدم رانندگي مي كرد كه يهو از پشت يه 18چرخ اومد و زيرش كرد!!!&lt;BR&gt;مردِ مُرد! صاحب 18چرخ هم سالم بود و ديه اون طرف هم بيمه داد.&lt;BR&gt;.....&lt;BR&gt;يهو روح مرد، از بدنش خارج شد و همراه اعمالش رفتن توي قبر. بعد از يه شب؛ نكير و منكر كه سرشون خلوت شد اومدن سراغش و بهش گفتن&quot; چرا مُردي؟!&quot; مرد كه از ترس داشت قبض(يا قبز يا غبز يا..) روح مي شد با لكنت زبون گفت..&lt;BR&gt;&lt;B&gt;راه مرا نخواند..!!!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن: &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=1&gt;دوستان گرامي و خفن خودم مقداراتي احوالاتمان كه همان احوالات درسي باشد وخيم متمايل به داغون مي باشد، بنابر اين شخص بنده نمي تواند زود به زود بروز نمايد پس شرمنده ي اخلاق فرهنگي ورزشيتون..فعلاً..!&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 11:45:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزو نکن، مگه من با تو نیستم، می گم آرزو نکن..!</title>
<link>http://1parch.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سلام..&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقا اصلاً کی به تو می گه آرزو کنی، مگه من به تو نمی گم آرزو نکن! عجبا!!&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ParsiBlog.com/FirendsAlbum/1parch/Don&apos;t.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;BR&gt;یه دوره زمونی به اونا می گفتن که دعا کنید، نذر کنید، قفل کتابی ببندید به ضریح تا سپاهی ها به حق مادرشون، فاطمه زهرا پدر جد صدام رو در بیارن. امروز اینجوریا نیست حاجی که شما باشی..&lt;BR&gt;به ما می گن شما نسل چارمی، مدرنی، الی، بلی، جینبلی از این حرفا نزنیا بچه جون اوفِّ، دستت می سوزه ها، به گربه سیاهه می گم بیاد جیزت کنه هااا!!&lt;BR&gt;خلاصه ی کلوم اینه که حق آرزو کردن نداری اگه کردی من می دونم و تو..صبر کن یه پیامک اصلاح شده برام اومد&quot; غصنفر شب عروسیش غذا گیرش نمی آد قهر می کنه می ره&quot;(بر هر کی که پیامک اصلاح شده بی مزه می فرسته لعنت!!)..داشتم می گفتم حق آرزو و دعا و قفل بستن چه از نوع کتابی چه از نوع دیجیتالی رو ندارید. امروز شما باید زیر ابرو رو بردارید شماهای اونیکی باید میکربی فشن بزنید، اینا نشونه ی نسل چارمی ها هس، اصلاً اگه یه بار دیگه دیدم ریش گذاشتی و این بند و بساتا خودت می دونیا اصلاً مگه به ریشه، به ریشه اس!!&lt;BR&gt;خُب حالا که قبول کردی مقداری سواری بده...!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#663300 size=1&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;1. فقل کتابی یه نوع قفل خفنی که موقع مدرسه ما بچه مدرسه ایی ها چسب توش می ریختیم تا وقتی مدیر بیاد نتونه در رو باز کنه و  اون روز با یکی دو ساعتی تاخیر شروع می شد و حالی به حولی..&lt;BR&gt;2. این متن نامه ایی بود از طرف اوشون..!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 13:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1parch&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>1parch</dc:creator>
<guid>http://1parch.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
