روباه پير و خسته از توي خونه ي خودش عصا زنون اومد طرف درخت. يك قرن مي شد كه از اون ماجرا گذشته بود. باز شروع كرد به گفتن: چه پري. چه منقاري. چه صدايي و غيره. كلاغ كه ديگه كلاغ نبود و از پيري شده بود كبوتر نگاهي پر از خستگي به روباه پير و فرتوت انداخت و گفت: اي پيرمرد بس است ديگر، نمي خواهي تمامش كني؟! همين كه كلاغ لب به سخن گشود پنير تلو تلو خوران از بالاي درخت به زمين افتاد. روباه پير خوشحال ولي خسته به سوي پنير رفت و آن را برداشت و نيشخندي از در طعنه به سمت كلاغ شليك كرد. هنوز پنير به چند سانتي دهان روباه نرسيده بود كه پشه ايي نا به كار به درون دهان روباه رفت و در دم روباه جان به جان آفرين تقديم نمود. روز گذشت و كلاغ از فرط خستگي و هجران روباه به واسطه ي بادي از درخت به زمين كوفته شد. سالها گذشت و گذشت و بهاري گذشت و تابستان به استقبال پاييز رفت.هوا سرد و نمناك بود و باد جاني به برگ ها مي داد و آنها را باز به هواي زندگي سمت عوج درختان مي كشاند و باز به ذلتشان.
از دور نقطه ايي سياه نمايان شد. به چپ و راست مي رفت تا كه به بلند ترين درخت آن نزديكي رسيد. مدام تكان مي خورد گويي از شدت سرما تاب نداشت.قار،قار. صدايش نشان از موجوديت داشت. پري زد و رفت.هوا تاريك شده بود و برق چشماني از پس بوته ها ترسي به بدن مي انداخت. تكاني خورد از پس سبزيي كه در شب به ظلمت ميزد و خود را با چابكي به جلو پرتاب كرد. زوزه ايي كشيد و نگاهي به آسمان كرد و چون ببري تيز پا، سوي مقصدي نا معلوم روان شد.
سپيده زد. هوا هنوز سرماي خود را داشت و لرزشي تمام وجود جنگل تاريك را گرفته بود. گويي اين جنگل با صبح شدن هم اجازه ي روشني را نداشت. باز همان نقطه ي سياه و همان لرزش ولي چيزي به سفيدي مي زد.آري درست ديده ايد. تكه پنيري سفيد چون برف ناب به اندازه ي لعلي گرانبها در دهان، مي آيد. روي درختي آرام مي گيرد.از سر علاقه پنير را از منقار جدا نمي كند و شايد هم از فرط خستگي ناي اين كار را ندارد.
روبهك نا به كار از دور، با همان برق چشمان حراس آور نزديك و نزديك مي شود.كلاغ بيچاره با ديدن اين حيوان رعشه ايي بر بدنش مي افتد ولي هنوز توان نگاه داشتن خود را داشت.روبه ساعت ها فقط به دور درخت چرخ مي زد و پي راهي براي رسيدن به لعل بود ولي از فرط گرسنگي ناي فكر كردن هم نداشت. ناگهان برقي حراسناك تر و دهشت انگيزتر از گذشته سراپاي چشمان وي را بگرفت. رو به زاغ كرد كه از فرط سرما روي ويبره بود و شايد هم از ترس. با نيشخندي به او گفت:
خانم كلاغه، چه فكلي داري! ووش قربون اون اندام بلوريت برم. اصلاً انگار خدا تو رو همرا فرشته هاش ساخته.تو رو خدا اون پراش رو ببين. من از خودم خجالت مي كشم كه همچين رنگي رو ندارم. وووي كه با صدات چقدر حال مي كنم، وقتي با اون صداي نازت عشوه ميايي و من رو حالي به حالي مي كني از تموم دنيا فارغ مي شم و مي خوام همچين بشم غلام حلقه به گوشت. تو رو به اون منقار سرخ قشنگت، تو رو به اون سياهي خفنت، تو رو به اون بال و پر توپست، تو رو به همون خدات، يه دهن واسمون بخون..
كلاغ از همه جا بي اخبار چنان شروع به خواندن كرد كه رعشه ي جنگل از 2برابر به 2 به توان 10 برابر كثرت يافت. علي ايُ حال آن لعل گرانبها و شيرين ادا چنان با رقص و عشوه و پايكوبي از منقار آن سياه بد قواره رها شد و به درون دهان روبه مكار فرو رفت و عرصه ي دنيا را بر شُش و سينه و دم و باز دم وي تنگ كرد كه روبه همان دم جان به جان آفرين تسليم كرد. از آن پس بود كه كلاغ هر كجا كه جا بود مي نشست و آواز سر مي داد تا كه روبهان ديگري به واسطه ي صداي خوش و عشق وي در دم جان به جان آفرين عرضه كنند..
پ.ن:
دوستان اين نوشته رو به مناسبت بلاگ جديدم زدم. يه خورده كه چه عرض كنم، خيلي از يه خورده طولاني تره ولي به نظرم ارزش خوندن داشت، داشت؟!




