تبليغاتX
.::یه پارچ آپ خنک::.

سلام..

روزگاري از روزگاران خدا يه مردي بود. اين مرد توي يه روستا زندگي مي كرد. اين مرد توي يه اداره ايي كه توي شهر بود كار مي كرد. اين مرد در باران به محل كار مي رفت. اين مرد وسيله ايي كه با آن به شهر برود نداشت. اين مرد خيلي فقير بود. اين مرد روزي داشت به تلوزيون سياه و سفيدش نگاه مي كرد. اين مرد مي خواست به فيلمِ قبل و بعد پيام بازرگاني نگاه كند. اين مرد پيام بازرگاني را نيز ديد. در اين پيام بازرگاني تبليغ هاي زيادي بود. اين مرد به تبليغي نظرش جلب شد كه آن مرد در پيام بازرگاني مي گفت" 1000ماشين پيكان(پُلُم) مدل 87، 2000 سكه تمام بهار ضرب شده در سال 88 و غيره؛ راه تو را مي خواند"...Rah

 

 

 

مرد كه خوشش اومده بود و حال كرده بود، گفت من كه پس اندازي دارم؛ توي اين بانكه مي زارمش شايد من هم مفتي مفتي(رايگان رايگان يا همينجوري همينجوري يا..) يه پيكان مدل 88 گيرم بياد. همينجوري زمان مي گذشت و مرد در باران به محل كارش مي رفت و دلش به اين پس اندازه خوش بود تا اينكه يه روزي براش زنگ مي زنن كه بيا بانك كه يه پيكان مدل 88 برنده شدي. خيلي خوشحال شد و يه تاكسي دربستِ گرفت و رفت طرف بانك{...} كه ماشينش رو تحويل بگيره. حدود سه، چاهار ساعتي معتل شد بعد بهش گفتن برو فردا بيا و يه سه، چاهار هفته ايي هم گذشت تا اينكه بلاخره به هر دنگ و فنگي بود اين ماشينه رو بهش دادن. به اين ماشين هرجوري نگاه مي كرد هيچ شباهتي به پيكان نداشت ولي خيلي خيلي شبيه ژيان بود ولي مرد كه از فرط(فَرت يا فِرت يا...) خوشحالي حاليش نبود دنيا دست چه بنده خداييه! ماشين رو سوار شد و تخته گاز رفت طرف اداره. دم در اداره يه نيش ترمز زد و با كلاس تمام وارد شد يه هو يه پي كاپ(؟) جلوش ترمز زد و شيشه رو داد پايين، يه هو مرد ديد كه همسايه بقليشونِ! از تعجب دوتا شاخ داشت دو تا ديگه هم قرض گرفت بعد كَفِشْ هم بريد! بعد از اينكه احوالپرسي كردن، اون همسايشون هم رفت. سينه ي مرد از حالت كفتري خارج شد و برگشت به حالت اولي.مرد رفت تو اداره و كاراش رو كرد و ساعت 2 شده بود و برگشت. توي راه كه داشت مي رفت يه هو يه بنز آخرين سيستم جلوش مي پيچه، نزديك بود كه باهاش تصادف كنه، يه خورد ليچار بار اون بنزه كرد، هرچي با اون ماشينش جون مي كند كه به بنز برسه ولي نمي تونست تا اينكه بنزه كمي جلوتر وايساد و يه هو يه حاج خانم كه چادرش رو خونه يادش رفته و يه خورده هم موهاش بلند شده بود و اومده بود بيرون، از ماشين اومد بيرون. مرد يه خورده ليچار بار خودش كرد!!
بگزريم با اون ماشينش داشت عين بچه ي آدم رانندگي مي كرد كه يهو از پشت يه 18چرخ اومد و زيرش كرد!!!
مردِ مُرد! صاحب 18چرخ هم سالم بود و ديه اون طرف هم بيمه داد.
.....
يهو روح مرد، از بدنش خارج شد و همراه اعمالش رفتن توي قبر. بعد از يه شب؛ نكير و منكر كه سرشون خلوت شد اومدن سراغش و بهش گفتن" چرا مُردي؟!" مرد كه از ترس داشت قبض(يا قبز يا غبز يا..) روح مي شد با لكنت زبون گفت..
راه مرا نخواند..!!!


پ.ن:
دوستان گرامي و خفن خودم مقداراتي احوالاتمان كه همان احوالات درسي باشد وخيم متمايل به داغون مي باشد، بنابر اين شخص بنده نمي تواند زود به زود بروز نمايد پس شرمنده ي اخلاق فرهنگي ورزشيتون..فعلاً..!

نوشته شده در  87/08/30  توسط .: یه رفیق :.  |