سلام..
روباه پير و خسته از توي خونه ي خودش عصا زنون اومد طرف درخت. يك قرن مي شد كه از اون ماجرا گذشته بود. باز شروع كرد به گفتن: چه پري. چه منقاري. چه صدايي و غيره. كلاغ كه ديگه كلاغ نبود و از پيري شده بود كبوتر نگاهي پر از خستگي به روباه پير و فرتوت انداخت و گفت: اي پيرمرد بس است ديگر، نمي خواهي تمامش كني؟! همين كه كلاغ لب به سخن گشود پنير تلو تلو خوران از بالاي درخت به زمين افتاد. روباه پير خوشحال ولي خسته به سوي پنير رفت و آن را برداشت و نيشخندي از در طعنه به سمت كلاغ شليك كرد...
برای ادامه به ادامه برید..!

ادامه مطلب...
سلام..
بالا.ن: از دوستان عزر مي خوام كه اين پست مقداراتي طولانيه ولي نمي شه كوتاهتر از اين نوشتش..
يه صحراي بزرگ و خشك كه همش شنزار و مثل كوير ايران تپه تپه شن داره، تصور كن.حالا يه تپه رو توي يه كيلومتري خودت تصور كن كه يه خورده از تپه هاي ديگه بلندتر باشه طوري كه گودي دشت كه جلوش هست رو بتوني وقتي روي آن وايسادي ببيني. حالا يه نقطه كه به آدمي مي خوره كه رو اون وايساده باشه رو تجسم كن.حالا راه برو و نزديك اون تپه شو. وقتي به صد متري اون تپه رسيدي وايسا و به تپه نگاه كن. اگه يه خورده دقت كني آدمي رو مي بيني كه روي تپي راه مي ره و به گودي جلوش نگاه مي كنه و هي دستش رو جلوي چشماش مي گيره كه آفتابي كه الان ديگه بايد رسيده باشه وسط آسمون اذيتش نكنه.اين گودي سمت راست تپه هست. سمت چپ رو نگاه كنيد؛ خيمه هايي رو مي بيني كه تعدادشون به 30 تا هم نمي رسه يه هو مي بيني كه اون آدم روي تپه كه وايساده بود نشست، دوباره پا شد؛ نگراني كه اون داشت به تو هم منتقل مي شه. يه لحظه چشمت رو بر مي گردوني سمت خيمه ها دوباره سريع سرت رو بر مي گردوني و مي بيني كه اون آدم سراسيمه داره بر مي گرده طرف خيمه ها.تعجب مي كني! چشمت پاهاي اون آدم رو دونبال مي كنه تا كه پاش با وارد شدن به يه خيمه محو مي شه. يه چند لحظه حيرون و سر گردون اينور و اونور رو نگاه مي كني و دوباره چشمت رو مي دوزي به در خيمه ايي كه اون آدم واردش شده بود كه خيلي آروم پرده ي جلوي خيمه كنار رفت و يه دختر كه خيلي صورتش تار بود ولي حس آرامش بخشي به آدم مي داد اومد بيرون و با حيرت و آروم آروم قدم مي زد تا رسيد به تپه ولي از اون تپه بالا نرفت. انگار كه مي ترسيد. چند قدم جلوتر مي ري انگار كه مي خوايي صورتش رو ببيني ولي نمي توني؛ يه هو نگاهت روي تپه قفل مي شه؛ گرد و غبار عجيبي از پشت تپه بلند مي شه..
از خواب با صداي اذان پا مي شي. داره بارون مي زن و يه خورده مات و مبهوت از پنجره به بيرون نگاه مي كني. صداي حي علي صلواة رو مي شنوي. بلند مي شي و وضو مي گيري و نمازت رو مي خوني. الله اكبر.. الله اكبر.. الله اكبر.. نمازت تموم مي شه.مفاتيح رو بر مي داري، مفاتيح رو از جايي كه كاغذ ازش زده بود بيرون، باز مي كني و مي خوني..
بسم الله الرحمن الرحيم..اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم..اسلام عليك يا ابا عبدالله...

پي.ن: دوستان اين نوشته ها هيچگونه سندي نداره و همش از روي صحنه آراي و زير آبي هاي نوشتاريه!


