تبليغاتX
.::یه پارچ آپ خنک::.

سلام..

طبق تکذیبیه ایی که شازده کوچولو از مکان نامعلومی احراز کردند، تمامی مطالب پست قبل مورد حجمه ی عموم مردم قرار گرفت به همین دلیل از عموم مردم  عزر خواسته و اظهار ندامت به شدت اعلام می شود و از تمامی افراد حاضر تقاضا می شود که به بزرگی خودشون و شازده کوچولو ما رو ببخشند.
------------»

تمام علی های عالم در ذیل طوماری، مراتب اعتراض به تمام معلم ها را اعلام داشتند. متن اعتراض نامه به شرح زیر می باشد:

معلم های گرامی مگه اسمی جز اسم علی توی دنیا نیست؟! پدر جد ما رو درآوردید که! علی آمد، علی رفت، علی مرد، علی  پدرش در اومد، علی رو ول کنید. همه ی علی ها که ما باشیم در این طومار  مراتب اعتراض خودمان را اعلام می کنیم و نیز تهدید می کنیم که اگه یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه بشنویم که از ما استفاده ی ابزاری شده حالتون رو می گیریم یه پارچ آب خنک هم روش و...

بنا به اعلام خبر گذاری علی نیوز تمامی علی های ایران در مراسمی شرکت به عمل خواهند آورد تا که مراتب اعتراض خود را اعلام کرده و نیز سور و ساتی راه بیاندازند. بنا به آخرین اخباری که به ما رسیده این مراسم در شیراز خواهد بود.

پ.ن: دوستان گل و گلابم به دلیل امتحانات تا کلی وقت در خدمت نیستیم، برامون دعا کنید که شدید محتاجیم. به امید اینکه فردا آقا رو ببینیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم..

 



 

نوشته شده در  87/09/28  توسط .: یه رفیق :.  | 


سلام..

شب شده بود و شازده کوچولوی ما هم دیگه داشت بر می گشت به ماه، از بس که از این سیاره به اون قمر، از این قمر به اون سیاره رفته بود از کت و کول افتاده بود و دلش برای گل قشنگش تنگ شده بود. به دلایل مشکلات مالی- اقتصادی- سیاسی نمی تونست با تلفن همراه یا ای- میل یا ترجیحاً با بابانوئل، به گلش خبر بده تا دیگه نخواد بر گرده. به هر حال برگشت. توی راه که می خواست پاسپرتش رو نشون حاج خانم "ماه" بده یادش اومد که واویلا!! توی عطارد پاسپرتش رو یادش رفته، آخه رفته بود عطارد پیش یکی از بچه ها، شنیده بود مریض شده. خلاصه به حاج خانم ماه می گه که پاسپرتم رو یادم رفته، یه امشبه رو بزار برم داخل تا فردا برم و برات بیارمش. حاج خانم همین که قضایا رو شنید شروع کرد به بد و بیرا گفتن به خورشید خانم و اینکه نمی تونه عطارد رو کنترل کنه و حسابی بارش کرد. خلاصه گوشتون چیز بد نشنوه و چشمتون هم بد نبینه تا می خورد این خورشید خانم از دهن این حاج خانم خورد. بزارید براتون بگم که این حاج خانم چیا گفته به این خانم. حاج خانم گفته: این افریته (منظورش خورشید خانم بوده!) رو می بینی! موهاش رو چطوری می ندازه بیرون، واه واه واه چه فیس و افاده ها، مانتوش رو دیدی، همیشه تنگ می زاره آدم چندشش می شه بهش نیگا کنه، اصلاً اون صورتش رو نیگا بکن، نمی دونم این افریته تو خودش کارخونه گیریس سازی و روغن سازی داره و ...(به دلایل امنیتی فیلتر می شود!)
خلاصه بعد از اینکه شازده کوچولوی ما حرفهای حاج خانم رو کامل ضبط می کنه تو ذهنش، می ره پیش خورشید خانم. خدا روز بد نیاره، همه چیز رو برای خورشید خانم تعریف می کنه!!
خورشید خانم هم شروع می کنه به گفتن: این اُمُل از دنیا بی خبر چه می دونه مانتوی با کلاس و مد چیه! با اون چادر سیاهش، صد رحمت به کلاغ! اصلاً اینجور آدما با حقوق بشر مخالفً! خدا اینا رو از دست ما نجات بده!! وا! ببخشید! خدا ما رو از دست اونا نجات بده. همین اجوزه؛ خودم خبر دارم که...(این دیگه خیلی ناجور بود، با رشوه و عوامل داخلی و هر چیز دیگه هم فاش نمی شه!)
لُب مطلب رو بهتون بگم، خورشید خانم و حاج خانم از اون به بعد با هم دیگه جور نیستن و به همین دلیل هم هست که هیچ وقت هر دوتاشون با همدیگه یه جا نیستن. شازده کوچولو هم چون مخالف حقوق بشر کاری رو انجام داده و موجبات آزرده خاطری سران مملکت شده توی زندان گوانتانامو زندانی هست. طبق خبر هایی که از عوامل داخلی دارم، اُباما بعد از اینکه گفته می خواد این زندان رو تعطیل کنه، گل شازده کوچولو دوباره شروع به رشد کرده و تا فردا پس فردا تا زمین هم می رسه! به همین خاطر جوامع بشری با این کار اباما مخالفت کردن که شاید این گل بیاد و انتقام شازده کوچولو رو بگیره! بقیه ی اخبار هم محرمانه هست و اصرار نفرمایید من لو نمی دهم..!!!!

 

پ.ن:۱. در صورت هر گونه بروز اختلالات مغزی بعد از خواندن این داستان، برید به ادامه مطلب(خدا وکیلی چیز باحالیه!!!!)!!!
۲. دوستان گرامی من قصد هیچگونه توهین به هیچ قشری رو ندارم، چه به چادری ها و چه به مانتویی ها..! جهت مزاه و شوخی بود!

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  87/09/14  توسط .: یه رفیق :.  | 


سلام..

امروز صبح تو مدرسمون یه بنده خدایی اومد که صحبت کنه مِن باب بسیج و سپاه و این حرفا! این بنده خدا رو از خیلی وقت پیشا می شناختم. آدم خیلی باحالیه و مقداراتی از لحاظ عرضی هم عریض تشریف دارند ولی به من و شما چه که طرف عرضش چقدره! نه؟!
بیخیال! این بنده خدا یه خاطره ایی رو تعریف کرد که خدا وکیلی من رو از اینوری یه خورده اونوریی کرد و کلاً حالی به حولمون داد. خیلی نمی پیچونم و می گم که چی گفت!!(نگاشون کن، چقدی کف کردن؛ شما چطوری به من اعتماد می کنید؟!!!)
می گفت: ما وقتی بچه بودیم می خواستیم برای اولین بار بریم شهر(شیراز)، از اینجا(لامرد) حرکت کردیم و 14ساعته رسیدیم به جهرم، به اولین جاده ی آسفالته رسیدیم، حالا همه توی این فکر بودیم که چقدر کارگر بودن که ایهمه مله زدن(سریع برید تو پ.ن تا بفهمید مله چیه؟!) که این جاده رو ساختن!! به هر حال رفتیم شهر و توی مدرسه ی شبانه روزی ثبت نام کردیم و گزران زندگی می کردیم. معمولاً ما غذامون رو می زاشتیم توی تاقچه ایی، جایی تا بعد از مدتی از باقی موندش بخوریم. معمولاً هم وقتی می رفتیم سراقش تا بخوریم می دیدیم دیگ پر مورچه هست. مدتی گذشت و با خودمون گفتیم که اینجوری که نمی شه باید یه فکری کرد، هرچی غذا داریم این مورچه ها می خورن و ما باید کُم گشنه اَ زمین بنیم(یعنی گشنه بخوابیم!). خلاصه فکر کردیم و یه فکر خوب به ذهنمون رسید. یه فواره ایی وسط محل غذا خوریه ما بود. ما اون دیگ رو گذاشتیم روی سر این فواره. توی ذهن خودمون هم گفتیم که نیرو دریایی که نمی تونه کاری بکنه، نیرو هوایی هم که خدا بهشون نداده، نیرو زمینی هم که تکلیفش روشنه. دیگه خیالمون تخت تخت شده بود و رفتیم خوابگاه. بعد از مدتی که اومدیم و سر زدیم دیدیم باز دیگ پر مورچه هس؛ یه نیگا اینور کردیم یه نیگاه اونور کردیم دیدم که هیچ جای کار مشکل نداشته یه هو یه نیگاه کردیم به سقف!! دیدیم که مورچه ها دارن از دیوار می رن بالا وقتی می رسن به سقف و بعدش هم بالای سر دیگ، از اونجا می پرن توی دیگ و گند می زنن به حال دیگ!!!
حالا که فکرش رو می کنم می فهمم که مورچه ها بسیجی بودن...

پ.ن:
1.مله: یه نوع ابزار بنایی هست که باهاش شَل یا سیمان یا گچ رو روی دیوار می کشن. اینجا هم منظور اینه که چقدر کارگر بودن که با مله اومدن و شَل رو روی زمین بهن کردن!!!!! حاجی، بابا چرا اینهمه {...} بازی در میاری! منظور اینه که آسفالت رو ندیده بودن!!!!
2. بسیجی هم بسیجیای قدیم..!

                                                     


 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  87/09/07  توسط .: یه رفیق :.  |