سلام..
***دوستان عزيزي كه به من ارادت دارن و مي خوان هر وقت من آپ مي كنن خبر دار بشن، توي خبرنامه عضو بشن تا همش دل من رو خون نكنن و هي من نخوام بيام به شما خبر بدم كه آپ كردم، علم پيشرفت كرده الكي كه نيست!!! ممنون! ***
مث اينكه آپ قبليم اينقده يخ بوده كه خيلي بهتون نچسبيده پس بهتره يه خورده گرمترش كنم، اون كسي كه اول داستان داشت حرف مي زد يه آدمي بوده كه داشته توي خيابون راه مي رفته كه يكي از فرنگ رفته ها رو مي بينه، اين جوون هم داشته يه كتاب شعر از شاعراي خارجي مي خونده و اين بنده خدا هم مي افته دنبالش تا بفهمه كه اين چه كتابيه. فكر كنم دليل مريض شدن مرد رو نفهميديد، خودم هم نفهميدم يني دلم نمي خواست بفهمم و شما هم بفهميد در واقع تعمداً اين كار رو كردم چون مي خواستم خودتون يه جور خيال بافي كنيد براي اين بي چاره و از طرفي گفته بودم اونجا خيلي شلوغه پس بايد يه جوري اين شلوغي رو نشون مي دادم. مي خواستم بگم كه اونجا اينقدر شلوغ بود كه حتي شخصيت اصلي هم متوجه اتفاق نشد. بايد فهميده باشيد كه اين داستان در زمان قاجاريه رخ داده. بايد اعتراف كنم كه خيلي دلم مي خواست به سبك جلال يه داستان بنويسم اميد وارم اين جور هم شده باشه، هميشه آرزو دارم مثل جلال بنويسم!
حالا اين داستان رو بخونيد! لطفاً..
"مامان! مااااامااان.."؛ "بله چیه؟ چرا داد می زنی؟! باز چی می خوایی؟!"؛" داد نزدم که! دو و پونصد بده می خوام کارت اینترنت بگیرم!"؛" همین دیروز گرفتی؛ راسش رو بگو برا چي مي خوايي؟!"؛"مااامان! ازیت نکن دیگه راسش رو گفتم"؛" از دست تو، بیا.."؛"چاکرتم مامان گلم..."؛"ااا کل صورتم رو خیس کردی..!" آخیش مخ مامان رو هم که زدیم حالا بهتره که برسیم به کار اصلی، حالا خدا كنه كه بنزين داشته باشه اگه نداشته باشه بايد باز بريم رو مخ تليت كردن و بعدش هم بزنيم به رگ تا جلا داده باشيم به كودك درون[مي خنديم!!]...آخيش خدا رو شكر كه بنزين داشت، حد اقل مي رسونه تا مكان..
هِندر هم هندراي قديم؛ قديمُ الاَيّام يه موتورايي بود كه بهش مي گفتن سوپر كه محال بود با تك هندر روشن نشه ولي ده برابر اون وزنش سنگين بود ولي الان نه! موتورا سبك شدن، هندرا سخت معلوم نيس كار دنيا دست چه بني بشريه! اين در هم كه باز بشو نيس بايد حتما با لقد و مشت و چماق بيفتي به جونش تا شايد درك كنه كه الان شازده پسر خونه مي خواد بره بيرون مردم منتظرش و ايشون بايد قدم رنجه كنن و در رو باز كن...اوهووممم!! باز شد. آخه كي مي شه اين خيابون درب و داغون ما يه جلايي پيدا كنه و ما هم رنگ آسفالت غير يك بار مصرف رو هم ببينيم. خدا لعنت كنه باني و باعثش مخصوصاً [...] كه هر چي اين ملت مي كشن از دست اين [...] هس. آاااااخخخخ! كي مي شه ما با دل و كمر راحت از روي اين صاب مرده پياده بشيم، اين چاله رو هيچ وقت نمي بينم! "سسسسسسلام!"،"عليك سلام...جوون آرومتر برووون"،" باشه حاجي جووون" اين حاجي هم دلش خوشه ها."سلام ناز گل بدن سازي مي ري؟!"،"برو گم شو عوضي!"،"چه خشن، افتخار يه ناهار نمي دي؟!"،"گفتم برو گم شو عوضي، مگه من مثل تو هسم"،"حالا يه امروز رو مثل من مهربون باش، بهت قول مي دم كه خوش بگزره"،"برو و الا 110 خبر مي كنما؟"،" يني دسته جمعي بريم، البته تك خوري تو مرام ما ني ولي برا خودت مي گما"،" لوس احمق عوضي"،" ممنون از تعريفات"،" تو چقدر پر روووووو..."
...
" مي گن داشته مزاحم يه دختره مي شده كه تصادف مي كنه با يه ماشين، حواسش به جلوش نبوده!"،" مگه مي شه مگه چقدر سرعت داشته؟!"،" نمي دونم! كار خداستا، هر كي رو مي خواد مي كشه هر كي رو نمي خواد نه!"،" مگه مرده!"،"آره، مردم مي گفتن!"
"الو،سلام"،"سلام، بفرماييد"،"ببخشيد شما مادر شايان ضفري هستيد؟"،"بله، اتفاقي افتاده؟"،"نه اتفاق خاصي نيفتاده فقط لطف كنيد بياييد به بيمارستان..
پ.ن: چاكر همه، اين شايان ضفري مثل همه ي داستان چاخان مهز بود(مهز رو همينجوري مي نويسن؟ اگه كسي مي دونه بگه!) فردا پس فردا هركي رو ديديد كه اسمش شايان ضفري بود خِرش رو نچسبيد بگيد چرا مزاحم دختر مردم مي شي، مگه خودت خار مادر نداري و غيره بعدش هم به جد و آباد من فش بدي و بگي اين طرف عجب دروغ گويي هستاا! ايول به مرامتون، فعلاً
سلام..
يه دو سه روزي مي شد كه از سفر فرنگستون بر مي گشت. يه عينكي هم گذاشته بود روي چشش و همينجور كه راه مي رفت كتاب هم مي خوند و ملتفت نمي شدم كه چي بلغور مي كنه، ولي خيلي پاپيچش شده بودم كه اگه تا قله كوه قاف هم مي رفت زاغ سياش رو چوب مي زدم تا بلاخره ملتفت بشم چي داره زير لباش مي خونه. آخرش هم همينجوري شد كه به مراد دل بود؛ ملتفت شدم كه اين ديوان شعر است، اين رو از روي آهنگ و صداش فهميدم ولي هرچي مي رفتم توي بَهرش گيج و ملنگتر با عصاي چوبي و دست و پاي شيكسته بر مي گشتم. تا اينكه به راسّه شمالي رسيديم، اونجا هميشه شلوغ و پر سرو صدا بود. صداي تهق تهق چكشي كه از بخت بد روزگار گير يه اوستايي افتاده بود و از اون بد بخت تر ديگِ مسي كه زير جور و جفاي اين دو تا ظالم از خدا بي خبر گير افتاده بود؛ كل راسه رو كلافه مي كرد ولي نوايي داشت كه آدم رو مست و ملنگ مي كرد توري كه الاغ مشتي ممدلي رو هم به كار مي گرفت چه برسه به اشرف مخلوقات. منم كه از موقعيت باد آورده مي خواستم كمال استفاده رو ببرم خودم رو به هر زحمت و مشقتي بود به كتابخون رسوندم و خودم رو به آب و آتيش و هرچي كه دم دست بود مي زدم تا كه شايد فرجي بشه و من نظري به اين ديوان كه نمي دانستم نويسنده ي خوش آهنگي كه اين ديوان خوش نقش و نگار را به نگارش در آورده كي بوده. آخرش مثل اينكه ندبه هاي من كار خودش رو كرد و من به پشت سر كتابخون رسيدم و اي كاش نرسيده بودم و قلم پاهام شكسته بود و از همون اول نمي رفتم؛ همين كه به پشت سرش رسيدم يه هو نفهميدم چي به سر بي كلاهم اومد كه چشام سياهي رفت و خواب 7 جهنم رو از سير تا پيازش ديدم و با پوزم جوري به زمين خوردم كه صداش از چكش نگونبخت كه به سر مس بد بخت مي خورد هم بيشتر بود، داشت دنيا دور سرم مي چرخيد كه نفهميدم چي شد الانم كه چشاي سياه و كبودم رو باز مي كنم به نظاره ي جوي عمر نشسته ام! الان توي بهداري به زور سرنگ و لوله گيرم. نمي دونم چي به باري تعالي جواب بدم اگه بميرم و به ديدار لقاء بشتابم ولي نفهمم كه اين چه ديواني بود!!
نتيجه اخلاقي غير اخلاقي: اصلاً چه معني داره يكي وقتي داره راه مي ره كتاب هم بخونه، نمي گيد اين بنده خدا چي مي خواد جواب خدا بده!
سلام..
چه كار كنم؟! بلند بشم يا نه؟! اگه بيدار بشه چي؟! ولي نمي تونم صبر كنم، دارم ميميرم، طاقت ندارم ديگه! توكلت علي الله! يا علي..!
"علي جان! تو هستي؟! كاري داري؟ مشكلي پيش نيومده؟!" واي كه بيچاره شدم الانه كه بفهمه!" نه عزيزم خودم رفعش مي كنم!"،"مطمئن باشم؟!"،"آره عزيزم، تو بخواب" آخيش! نزديك بودا؛ خدا رو شكر..اَه، اين پا هم دوباره گز گز مي كنه؛ آخ!.. واي بيدار كه نشد..اه خدا رحم كرد اين در هم كه بي صدا باز نمي شه بايد به مهدي بگم درستش كنه...
آخيش واقعاً راحت شدم. راست مي گفت فاطمه كه شب خيلي مايعات نخورم كه تو زرد از آب در مياد يهو!!!!
"سلام بابا علي!" واااااايي!"عليك سلام بابا جان، ترسونديم!!"،"ببخشيد! اينجا چيكار مي كنيد بابا؟!"،" تو اينجا چيكار مي كني؟!!"،" اومدم نماز بخونم، اذان رو نشنيديد؟!" بچه حواس پرت به اين ميگنا!" مهدي جون الان ساعت 3 هم نشده بعد تو اومدي براي نماز صبح، حالا اشكال نداره بهتر شد، يه وضو بگير و بيا توي حيات"،"حان؟! باشه بابا" آخ كه اين پا چقدر درد مي كنه، الحمد لله!
"بابا اومدم!"،" خوش اومدي! خوب بيا اينجا بشين كه كارت دارم!"،"باشه بابا!"،"مهدي جان! تو چند سالته؟!"،"من توي اين شهريور 18 سالم مي شه!"،" اون زمانا بچه هايي بودن كه 12،13 سال بيشتر نداشتن و دلشون مي خواست بيان خط ولي خوب نمي زاشتن كه بيان ولي بعضي از بچه ها بودن كه خودشون رو به آب و آتيش مي زدن و بلاخره خودشون رو هر جوري شده مي رسوندن به خط. يكي از اين بچه ها اسمش احمد بود. اين بچه كه فكر كنم 15 سالش بود ولي قيافش به 17،18 ساله ها مي خورد هم سنگر ما شد، احمد آقا رو مي گم! اون اولها من ازش خوشم نمي اومد جون موهاش بلند بود و ريش نداشت و اصلاً شبيه بچه هاي سپاه و بسيج نبود گاهي هم فكر مي كردم جاسوس باشه ولي يه شب تمام اين افكارات رو از سرم دور كرد. يه شب كه خيلي هم سرد بود، اون موقع ها هوا تو زمستون خيلي سخت بود مخصوصاً توي كردستان! مي گفتم توي اون شب بي خوابي زده بود به سرم هر كاري مي كردم نمي تونستم بخوابم گفتم بيام بيرون هم يه دستشويي برم هم يه آبي بخورم، الان كه فكرش رو مي كنم مي گم چه ديوونه بازي در آورده بودم چون اون موقع هوا خيلي سرد بود ولي نمي دونم چرا من رفتم بيرون، خلاصه من رفتم آبي خوردم و مي خواستم برم توي سنگر كه صدا هايي شنيدم، ترسيدم و پريدم تفنگ رو برداشتم و رفتم پشت سنگر...
خود نيكبخت داره با سرعت ديوانه واري به طرف توپ مي دوه ولي آبي پوشان پايتخت اين توپ رو از زير پايه اين بازيكن مي قاپن..
"ااااا... احمد داشتم فيلم نگاه مي كردما، فيلم در مورد جنگ بود، بزن ديگه ازيت نكن."،" خديجه خانم خوشم نمياد اين فيلم ها رو تماشا كنم، من رو ياد اون وقتا مي ندازه ديگه شب نمي تونم بخوابم"،"خُب تو نگاه نكن!!"،"دلت مياد من، شوهر خوب و با حال و با كلاست رو از خودت جدا كني؟!"،" اي احمد از دست تو با اين شيرين زبوني هات، تو اگه اين زبون رو نداشتي چيكار مي كردي!؟"،"خودم رو مي كشتم تا شما زنا من رو نكشتيد!!"،"حداقل اين فوتبال رو قطع كن بزن شبكه يك داره آقا صحبت مي كنه!"،" باشه عزيز جان برادر!"......"احمد جان خوابي، بلند شو، بلند شو ه ساعت 12 شده ها، بلند شو بريم روي تخت بخواب"...
پ.ن: سر كاري درد بي درمووووووووووووووووووووون!!
سلام..!
|*90*|
عادل(فردوسي پور):با سلام خدمت تمام دوستداران ورزش و به خصوص فوتبال دوستان.خوب الان ساعت 3 بامداد هست كه ما به خدت شما رسيديم و ميهمان عزيز و پيشكسوتي(ميهمان از اين كلمه به شدت بدش مي ايد!) در برنامه ي ما حظور دارن كه ما ازش مي خوايم كه با مردم سلامي داشته باشند.
دره دره دره دره درهههههههههههههههههههههههه دره(آهنگ برنامه!)
علي دايي:من هم خدمت شما و تمام مردم سلام دارم، ضمنا خودتون پيشكسوتيد!
عادل:من از شما عزر مي خوام ولي بايد قبول كنيد كه حقيقت تلخه.
دايي:آقا از همين اول برنامه داريد دعوا راه ميندازيدا..!
عادل:ببخشيد.خوب من مي رم سر اولين سوال، چند سالتونه؟!
دايي:اهم، اهم(سرفه) من 26 سال و 240 ماه دارم!
عادل:يعني همون 56 سال ديگه!
دايي:اقا هموني كه گفتم چرا سن ادم رو مي بريد بالا(دايي سرخ مي شه!)
عادل:باشه هموني كه گفتي! سوال دوم ما اينه كه چرا اينقدر شما توي جام جهاني بد بازي كردي؟!
دايي:به خدا كه هيشكي به من پاس نمي داد، من كنار بازي كن بودم بهم پاس نمي داد...(عادل حرفش رو قطع مي كنه!)
عادل: اسم ببريد!
دايي:اسم ببرم فردا من و خونوادم و مي كشن(دايي گريه مي كنه)
عادل:سوال سوم ما هم در مورد فوتباله، چرا شما اينقدر دوران بازي گريتون طول كشيد؟!
دايي: ...!
عادل:خوب مي ريم يه ووله مي بينيم(عادل داره از خنده خشك مي شه!)
دريم دريم دريم دارام دارام دارادرام ديمداراميم...!
پشت صحنه!
عادل:علي جوون چرا جواب ندادي؟!
دايي:اخه عادل اين چه جور سواليه فردا پسفردا اين جرايد برامون ... مي سازن!
عادل:خوب راست مي گي!
برنامه شروع شد!
عادل: خوب رفتيم يه ووله ي قشنگ از دريبلهاي زيباي علي دايي محبوب رو ديديم و برگشتيم(!) حالا از شما مي خوام پبرسم كه نظرتون در مورد تيم ملي با سر مربي گريه امير قلعه نويي چيه؟!
دايي:خوب به نظر من كه بايد اين مربي .... رو بندازن بيرون و من رو جاش بيارن مثلا من تمام امرم رو توي اين تيم بودم!
عادل:كاملا حرف شما درسته، بينندگان عزيز ايشون مي خوان بيشتر بمونن توي تيم ملي تا بيشتر .... بزنن!
دايي:كاملا درسته!
عادل: مي ريم يه گزارش مي بينيم از باخت 3.1 سايپا و برمي گرديم!(در اين حال دايي سرخ شده)
عادل:خوب مي رسيم به صحبت خودمون با علي دايي.علي دايي به نظر شما تيم ايران در جام ملت هاي اسيا چه نتيجه ايي رو مي گيره؟!
دايي:به نظر من تا يك چهار پاياني هم بالا نمي ره!
عادل:چرا؟!
دايي:چون من توش نيستم!
عادل:اوه درسته اين رو يادم نبود.خوب يه قضايايي بود كه به خانواده ات توهين كرده بودن چي بوده، مي شه توضيح بديد!
دايي:(دايي به شدت عصباني و ناراحت مي شه!) اون***(فيلتر شكن:پيروزي ها) بودن كه با من لج افتاده بودن من هم خوب بلايي سرشون در اوردم، تو جام جهاني خوب بازي نكردم تا بپوكن!
عادل:ايول دستت درست.اهم.خوب شما بگيد كه در آلمان چه گزشت؟!
دايي:خوب اونجا خوب بود..
عادل:همين؟!
دايي:اره!
عادل:پس اون خراب كاري هات كه توي تيم كردي چي بود!
دايي:آقا برو تو مجري نيستي همش فش مي دي من از اينجا مي رم...!
عادل: (چشاش در اومد!)
پ.ن: این داستان رو اون قدیم ندیما نوشتم امروز فایلهای قدیمی رو یه وارثی کردم و این رو دیدم، یادش به خیر وقتی این رو می نوشتم چه حالی می داد! الان دوباره نوشتمش، شاید موضوعش یه خورده قدیمی باشه ولی به هر حال دیگه!!
سلام
برگشتم...
دو هفته و یه روز بود که شما رو ندیده بودم. سخت، ولی شیرین بود. راستش رو بخواید کلی مطلب نوشته بودم کلی حرف داشت کلی هم خاطره داشتم خوب بد زشت قشنگ ژیگولی اونوری اینوری کلاً خاطره داشتم ولی من اگه بخوام اینهمه حرف بزنم که هم این کیبورد به جد و آباد من لعنت می فرسته هم بلگفا فضا کم میاره(!؟) به همین خاطر من فقط در مورد یه چیزی صحبت می کنم که خیلی خوب بود، راستش رو بخواید اگه اون چیزی که من در موردش الان می خوام بنویسم نبود هیچ فایده ایی نداشت سفرم.عکسش رو می تونید تو ادامه ی مطلب ببینید.
یه چیزی بود که من رو وصل می کرد به خدا، شاید بگید "اه الان می خواد در مورد نماز حرف بزنه و بگه..." نه عزیز جان برادر نمی خوام در مورد نماز حرف بزنم بعضی از حرفه ایی تر ها می گن که الان می خواد در مورد بقیع حرف بزنه، نه عزیزم نه نمی خوام در مورد اونجا هم حرف بزنم! بعضی هاتون هم الان می خواید کله ی من رو قلفتی بکنید که معتلتون کردم و حرف اصلی رو الان نمی زنم! باشه الان می گم..
یه تونل..
یه تونل خیلی قشنگ و نقلی و به قولی گوگوری مگوری ولی در عین صلابت و بزرگی و اقتدار که با چنان ابهتی کوه به اون بزرگی رو یه تنه رو دوشش نگه داشته! آدم کیف می کرد که به این تونل نگاه کنه چون واقعاً کیف داشت! حالا شاید بپرسید که این تونل به کجا می رسه! می رسه به مکعب!!! همون مکعب سیاه و کدر که تو تلوزیون یا عکس یا شاید هم از نزدیک دیده باشید. یه آدم با حال و با مرام و توپ اومد برامون حرف زد، یه سوال پرسید که به نظرتون مکعب چه رنگی هس؟!! یکی می گفت سیاه، سیاه و سفید، آبی، قرمز(البته تعداد آبی ها بیشتر بود!!) و و و ولی چندتایی گفتن سفید... خودش هم گفت سفید، کلی حرفای علمی و از این حرفایی که من و امثال من حالیشون نمی شه زد؛ ادمای بیچاره ی فلک زده ایی مثل من!! حالا بی خیال تونل رو فراموش نکنید! ولی روز آخری از هرچی تونل هست بدم اومد!! شاید بگید ینی نگید فش بدید یا اون رو هم ندید(!) از صلاح های سرد استفاده کنید برای تلافی سر کار گذاشتنتون ولی جون همین دوتا، نه نه ببخشید دیگه به احمدی نژاد گیر نمی دم؛ راستی تو پرانتز هم بگم که من از احمدی نژاد حلالیت نگرفتم، کلی ناراحتم!! ولی جون خودم که سرکار نبودید اول عاشق تونل بودم ولی الان دیگه نه! روز آخری که داشتیم بر می گشتیم همش ما توی تونل حرکت می کردیم و کمتر زیر آسمون بودیم، تونلا داشتن ما رو بیرون می کردن و حتی نمی زاشتن یه بار دیگه با آسمون خدا حافظی کنیم، کلی زورم گرفت!!
راستش رو بخواید اگه ولم کنن تا فردا صبح هم براتون حرف می زنم ولی دیگه باید سخن و کوتاه کنم که روزگار امان نمی دهد.
فعلاً
ادامه مطلب...



