سلام...
ادامه:خداوند که از مستشفی خانه ی خداوندگاران به فرش فرود می آیند از وی چنین می پرسند که چه شد که به این حال و روز گرفتار آمدی؟!
حکیم با زبانی که نامفهوم بود و من تا به حال چنین کلام و گویشی را به گوشهای خویش مسامعه نکرده بودم سخن می گفت که عین سخنان وی را باز گو می کنم.
داش کریم! روزای اوایل! که ما تو این شهر بی در و پیکر هیلون و ویلون، گرفتار بودیم جایی رو نداشتیم تا اینکه یه مردکی بود که ما رو با یه مردک دیگه اشتب(همان اشتباه را عرض می نمایند، لابد!) گرفته بود ماهم که تازه کار بودیم با همون لهجه ضایع و اُسکلی قدیمیم بش جواب دادم که اشتب گرفتین، اونم نه برداشت نه ورداشت شتلهق کوفوند تو پوز ما، ما هم سنگ کپ کرده بودیم و کلی آب شدیم ولی از رو نرفتیم و همچین مثل شیر یالمون رو صاف و صوف کردیم و سراغش رفتیم، اول گرفتمش با یه دستم کوفوندم تو پوزش واسه تلافی چکش، بعد با دست اون یکیم چرخوندمش دور کلم(این عبارتِ نامفهوم را با چنان زحمتی از میانه ی زبان وی استخراج کردیم، معنی "سر" را می دهد!) بعد مث مردعنکبوتی شتلهق زدمش زمین و...(به گمانم که این سخنان را نه باهوش گفته باشند!!!) بعد از اون دوره افتادیم تو شهر هی اینور هی اونور که یه اشنا پیدا کنیم ولی نبود که نبود البت خوبییش تو این بود که پول مشتی به هم زدیم! هرجا می نشستیم واسه رِست(rest!!) کلی پول جلومون میریختن اولآ به این بالایی فشار میاوردیم(به کله!! مبارکشان اشارت دارند!) که بفمیم چرا اینکار و می کنن تا این که فمیدی برا کمکِ و فکر کردیم بَه! عجب آدمای مشتیی ولی حالا فهمیدیم که داشتیم تکدی گری! میکردیم، ولی جون خودم نباشه جون شما هم نباشه جون همین احمدی نژاد که می خوام سر به تنش نبا..نه نه سر به تنش باشه(در این مجال بود که مقداری سخنان وی با استرس و ترس توامان شد!) عجب کار مشتی هستا، دو روزه پول دار می شه ادم، جون خودم! بعد از کلی گشت و گزار بود که فمیدیم اِ دنیای مشت اینه، جون خودم یک جاهای توپی داره این شهر همش حال و حول و صفا و سیتی بعضی وقتا با بروبچس که بعدنا باهاشون مَچ(؟!) شدم می زدیم بیرون و دیگه دیگه، کم کم همینجوریا گذشت تا شدیم این دیگه..!
به جانان جان عرض نمایم که این سخنان با تصرف و تلخیص رو به رو بوده است، به دلایل امنیتی!
چنین شد که حکیم ما به گذشته بازگشت و فرهنگ و تمدن آن زمان را به این زمان انتقال دادند و از حال چنین شده است ویژگی های جهان ما:
1.کوتاه شدن پاچه ها، سوراخ شدن پیراهن ها به دلیل مُد و در کل کوتاهی تمام لباس ها چه برای مونث و چه مذکر که کاهش میزان مصرف پارچه را در پی داشته است و به همین سبب میزان صادرات پارچه به خارج از کشور افزایش پیدا کرده است!
2.افزایش درامد مُسلِحانِ سر یا همان کله! که به سبب به سر بردن هرچه بیشر افراد در دکّانهای مسلحان کله! بروز پیدا کرده است!
3.زیبا تر شدن کلام و سخن!
و غیره...!
سلام..
حکایتی است فی مقام حاج شیخ جلیل المقام و المنسب و الشوکت زاغارت نژاد که در دربار خاقانان به کوشش و سعی و تلاش در باب تحقیق در ضمن آینده ی گیتی و این جهان می پردازد و در دربار خاقان اعظم دارای جایگاه و منسبی بس عظیمتر از خود خاقان اعظم می باشد!!! حال این حکایت شیرین سخن و عزیز جان را برای عزیزان جان که در این مجال جان به گوش ما سپرده اند و وقت خویش را به ما اعطا کرده اند می فرماییم تا که شاید در باب این جهان و گیتی اندک مقداری برای خویش ثواب و جایگاهی اکتشاف کرده باشیم. مقداری از اندک، در حال زیاده گویی و به قول نسل سومی ها در حال و احوال "اوجگول گویی" می باشیم پس در حال، مجال این گونه گفتگوها نیست و به حکایت فی مقام حاج شیخ جلیل المقام و المنسب و الشوکت زاغارت نژاد، می پردازیم:
وی در خلوت خانه ی مکاشفات خویش به حال و احوال قرین با حال و حول با معشوق خویش که همان خداوندگار عظیم و مجلول(اشتباهی در مخیلات پیش نیاید!!) می باشد، بودند که این حکیم به ناگاه با حالی عاجزانه و پاچه خِرانه از خداوند طلب می کنند که آینده را ببینند و خداوندگار علیم چنین به سِر حکیم ندا دادند که گویی شهاب 3 را به دل و جان حکیم کوبانده باشند و چنین که از حال و احوال حکیم بر آمد مشخص شد که خداوند مشعل سبز را به وی نشان داده است و حکیم در همان حال که داشت با خداوند حال و احوال می کرد در یک جایش عروسی بود که خداونگار جای شما را در آن مکان سبز نگاه دارد!! از بحث منحرف نشویم، بعد از نشان دادن مشعل سبز خداوندگار به حکیم، حکیم با اراده ی خداوند به آینده یعنی در سنه 1387 فرود آمدند و اینگونه دیدند...

حکیم که از تعجب به گریه و مویه گرفتار شده بود و از طرفی نیز در دلش آشوب شده بود که اینان کیانن که اینگونه اند؟ یک چند سالی در آن زمان ها بود حکیم، هر چه که خداوندگار به حکیم می گفت که بیا تا تو را بر گردانم به زمانی که از آن روانه شده ایی، حکیم پاچه خِرانه خداوند را اینگونه از تفکرش باز می داشت! تا اینکه دیگر خداوند پاچه هایش تمام شد و از سوی دیگر زمان زندگی حکیم در آینده نیز به پایان رسید، به هنگامی که خداوند حکیم را بدید 6 سکته ی(لابد!) ناقص را رد کردند و به جان خریدند. این امر به سبب این بود که حکیم دو شیشه که هنوز هم نمی دانم چه است و از کجا آمده که رنگی سیاه و داشت بر چشم خود نگاشته بود به گونه ایی که چشمان زیبای وی به ما رخ نمی نمود و ما نیز آنان را به چشم نمی دیدم و گیسوان حکیم، گیسوان حکیم ماننده شده بود به چوپانانی که به واصته ی ترس از گرگ به درختان عظیم و الجسه پناه می برند و از ادبار این بی چارگان خشم خداوند بر آنان نازل شده و دست خداوندگار به آنها خُرده باشد و برای فهم بیشتر باید به جانب جنابان عرض نمایم که همان برق را منظور دارم(بعد ها از حکیم به پرسشی پاسخ شنیدیم!) و خداوند که از مستشفی خانه ی خداوندگاران به فرش فرود می آیند از وی چنین می پرسند که...
پ.ن: داستان رو توی آپ بعد ادامه می دم!!
سلام..
می گویند خیلی عظیم است، من که باور ندارم تا خود نبینم. می گویند گر سوی او روی چون صیاد تو را چنان غافل گیر خود کند که گویی معشوقه ی خود را به نظاره نشسته ایی و چنان محو در وجود او شوی که شاید دگر نای آمدنت نماند و از راهِ رفتن باز نگردی، من که باور ندارم تا دچار شدنم را نبینم. می گویند گر روی به آنجا نهی خواب چون خوبی ها این خلق برای تو غریب است و بیداری چون زیبایی معشوق قریب است، من که باور ندارم تا خود، خواب را غریب و بیداری را قریب نبینم. می گویند آنجا که روی دگر عاشق و معشوق معنی ندارد، عاشق معشوق است و معشوق عاشق، من که باور ندارم تا خود را معشوق و معشوق را خود نبینم. می گویند آنجا هر که رفته، رفته، دگر باز نگشته، من که باور ندارم تا دگر باز نگشتنم را نبینم. می گویند آنجا دستها چون دلهای اینجایی ها خالی و دلهای آنجاییی ها چون دست های اینجایی پر و پیمان است، من که باور ندارم تا دست خود خالی و دل خود را پر نبینم. می گویند گریه در آنجا چون غم در اینجا فراوان و شادی در آنجا چون لبخند در اینجا تهی است، من که باور ندارم تا گریه ی آنجا را نبینم. می گویند ای کاش ما نیز می توانستیم به آنجا رویم، من که باور ندارم برای دچار شدن و غریبی خواب و قریبی بیداری و خود را معشوق و معشوق را خود دیدن و بازنگشتن و خالی و پر دیدن دست و دل و فراوانی گریه به آنجا روند، به گمانم همه روند تا گویند ما حاج شده ایم، به گمانم همه روند تا آورند قطره ایی آب، نه دریا را، به گمانم همه روند تا آورند تکه پارچه ایی نه جامه ی نیکِ مرگ را، به گمانم همه روند تا شاید عزتی که نداشته اند و ندارند و نخواهند داشت را، از خلق بستانند نه از مخلوق، به گمانم همه روند تا روزی برای خود چیزی داشته باشند نه او را، به گمانم همه روند تا رفته باشند...
امید دارم که من روم تا معشوق گوید حاج شده ایی، من روم تا دریا را بیاورم، من روم تا جامه ی نیکِ مرگ را بپوشم، من روم تا از مخلوق بستانم، من روم تا او را داشته باشم، من روم تا بازنگردم...
پ.ن: شما هم برای ما دعا می کنید؟!
سلام...
امروز روز جالبی بود. از بیرون برگشتم. رفته بودم مغازه، با موتور!
امروز روز جالبی بود، چون یه کاری کردم که خیلی غیر منتظر و البته خیلی غیر آشنا بود. برگشتم توی خونه، موتورم رو گذاشتم توی گاراژ. همین که می خواستم وارد اتاق بشم، دوستم امد. صدام زد که بیا بریم. من هم رفتم. نمی دونستم که من رو کجا می خواد ببره. گفت بیا بریم خونه داداشم. خونش نصفه کاره بود. داشت اونجا بنایی می کرد. بهم گفت بیا بریم اونجا بشینیم. به قول فلانی، برای تنوع!
رفتم. اونجا نشستم. چندتا کارگر هم داشتن گچ کاری می کردن. من که توی تمام عمرم جز با رایانه و تلوزیون و کتاب، با چیز دیگه ایی سر و کار نداشتم، حالا اومد بودم در یک همچین محیطی. جالب بود. جالبتر هم شد. می خواست آجر رو روی هم بذاره، به قول خودش می خواست آجر رو بالا ببره! بهم گفت بیام و بهش کمک کنم و بهش آجر ها رو بدم. من چی داشتم؟! شلواری که خیلی دوسش داشتم و لباسی که بدون اتو باهاش بیرون نمی رفتم و کفش های واکس خورده! ولی به قول محلی ها:« گور بای ضرر» همون گور بابای ضرر! رفتم و بهش کمک کردم. خیلی جالب بود. فکرش رو هم نمی کردم روزی همچین کاری بکنم. کل شلوارم گچی شد!
اون موقع بود که بهترین حسی که توی اون چند مدت داشتم بهم دست داد. بی قید. حتی خودم با گچ روی شلوارم نقاشی کشیدم. نمی دونید که چقدر لذت بخش بود. مثل یه بچه ی 5ساله که این چیز ها براش مهم نیست. من بچه شده بودم و چه جالب بود.
امروز روز جالبی بود. من همیشه دوست داشتم که باز زندگی بچگی رو داشته باشم ولی حیف. اون موقع بود که این حس رو پیدا کردم و فهمیدم که چرا دوستم زندگی زیبایی داره...
سلام...![]()
راستش رو بخواید من خونم رو عوض کردم، آره درسته من وبلاگ قدیمیم رو با الان عوض کردم!! آخه می ترسیدم؛ از چی؟! خوب معلومه. می ترسیدم که خفت ما رو هم بچسبن که؛ "آی مردک چرا به روان مردم خط انداختی، مگه نمی دونی که الان رنگ چه قیمتی هست. تورمِ، تحریمه البته ما تونستیم با تحریم هم پیش رفت کنیم ولی این از کلیت مطلب نمی کاهد(!). اصلا چرا بحث رو عوض می کنید داشتم در مورد روان صحبت می کردم(!)" و هزارتا گیر دیگه. قبلا فقط فیلتر می کردن و ما هم دندمون نرم تنمون سالم می رفتیم یه وب دیگه می ساختیم، ولی حالا دیگه کار بالا گرفته و بحث خیلی مهم تر شده و دیگه ممکنه خونمون رو هم بگیرن البته من وقتی این رو شنیدم خوشحال شدم چون خونه مال من نیست ولی از بد روزگار؛ نگزاشت خنده یه خورده حال کنه رو لب ما، گفت اگه خونه مال خودت نباشه میان پولش رو می گیرن. آخه من بد بخت آس و پاس پول از کجا بیارم با این تورم و گرونی و بی بنزینی. آقا براتون گفتم، نگفتم دیگه؛ یه چند مدت پیش بود که یکی از همسایه های بخت برگشته ما مریض شد، یه سکته ساده. می خواستن ببرنش بیمارستان. حالا بیا و درستش کن، بیمارستان ما که سالی به دوازده ماه آمبولانس(!) نداره بعد هم باید زنگ می زدن تاکسی تلفنی، یکی بر نمی داشت یکی می گفت ماشین نداریم آخر سریش هم می گفت بنزین نداریم. مرد. نه مرد، بابا یعنی دار فانی را ودا گفت!
به خدا گریم گرفته(
)، دیروز مادرم رو برده بودم میدان تره بار. راه برگشتنی بهم گفت گیلاس خریدم. گفتم به سلامتی. گفت می دونی چند تومن خریدم، گفت کیلویی 3000 تومن
. به نظر من کاملا منصفانه هست، بابا اونا هم مثل اینکه باید زندگی کنن ها
. بنزین نیست، ما باید جورش رو بکشیم، مهم حق مسلم ماست بقیه کشکه
!!
از بحث اصلی دور شدیم(مگه این گرفتاری ها حواس واسه آدم می زاره!!) گفتم که وبلاگم رو عوض کردم، اومدم اینجا. اونجا خیلی دوست داشتم، نه خیلی دوست داشتم، بابا یعنی اونجا خیلی رفیق داشتم! ولی الان تازه واردم، تو این محله خیلی آشنا ندارم؛ البته چند تایی هستن که لینکشون کردم! خدا کنه حداقل اینجا در امان باشیم، البته ما که چیزی نمی گیم می ترسیم هویجوری خفت رو بچسبن. آخه این مملکت زیاد خفت گیری رو دوست داره، چه خودی چه غیر خودی، چه شرق چه غرب(بلا به دور یه وقت فکر نکنید من منظورم چپ و راست هستا، نه من منظورم چهار جهت هست همین!!) چه شمال چه جنوب، چه نژاد چه خاتم(!) و چه های دیگه!
این دل خیلی پر ولی چیکار کنه که دیگه زیاد نوشتن هم صفحه کلید رو مثل اعصاب آدم قیش قاراشمایی می کنه. می گما شما تشنتون نیست؟! من که خیلی تشنمه! پس نتیجه می گیریم که من می رم آب می خورم؛ یه آب خنک! شما هم.. شما هم برید آب بخورید دیگه...!!
تا یه آپ خنک دیگه..
خدا نگهدار..
من مي خواستم كه اين نوشته يا خاطره يا روز نوشتم رو بعداً بنويسم ولي خوب دلم طاقت نياورد. اين قضيه يه جورايي عجيب بود، در واقع اين قضيه ها يه جورايي عجيب بود، بهتره خودتون بخونيد و بفهميد..(لصفا حتما پي نوشت رو بخونيد!)
«--------------------------------------------------------------»
امروز آشفته بود...
امروز رفتم شهر،با داداشم. کلي کار داشتم. هميشه آسته مي رفتم آسته هم مي اومدم که اين بار گفتيم تيريپ تحول با داش خوبمون بريم تو شهر، هم حالي به حولي بود هم ديگه گرما نمي نوشيديم!
ولي! ولي چي بگم که...!
کاش نمي رفتم. کاش نمي رفتيم. عامو مگه {...} مي خاريد، بابا فردا مي رفتي بهتر بود که اصلاً خودت تنها مي رفتي چرا داش به اون خوشگلي و خوش تيپي و مهندسي و از اين حرفا رو بردي. حيف که بد آموزي داره و الا يه 5،6تا از اون آبداراش رو نثار خودم مي کردم. اگه کسي پايه هست نظر بده تا ما يه خورده دستمون باز بشه، از اون ور سهميه بندي از اين ور خشکسالي...کلي درد داريم که نگو و نپرس که الان نه جاش نه حالش هس که بگيم!
آقا داشتم مي گفتم، داشتم به خودم کلي فش مي دادم که اي {...} تو اصلا شانس نداري و فلان و بهمان که اين غارغارک ما شروع کرد به زنگ زدن(هموني که کلي سرش زجر کشيديم تا کشيديمش از جيف مامان بيرون!) ديديم شمارهه ناآشنا هس! گفتيم يه تريپ دخمر دانشجويي بزنيم و ور نداريم بعدش گفتيم؛اِ اِ اِ اِ، شايد يه بنده خدايي باشه کار داشته باشه با عجله ورش داشتيم ديديم اِ داش خودمون داره نفس نفس مي زن؛ گفتيم حتما باز دوييد! ولي ديديم که نه بابا به جايي دوييدن يه کاراي ديگه کرده!
بهم گفت تصادف کردم. منم که بچه عنق خونه هستم، گفتم: خوب!
اونم گفت زنگ به زن به فلاني که اِ داشم تصادف کرده بيا جمش کن. ما هم تيريپ بچه مثبت کارش رو راه انداختيم و زنگ زديم. ولي خوب ما هم يه خورده آدم هستيم کلي ريختيم به هم. آشفته شديم!
کلاً پايه بودم براي دعوا. فقط کافي بود يکي بگه پايين عبروت چشه، من هم بالاي چشش يه عبرو مي کاشتم! بي خيال بعد از کلي ولگردي و سر کردن در دنياي آشفته ي خودم، رفتم براي کارنامه گرفتن. ارواح عمم همراه داداشم اومده بودم که ديگه گرما نخورم، قريبِ نيم ساعت ما الاف اين خيابون ها بوديم و هي مي گفتم: فلان جا! حساب{...} هم نمي کردن و مي رفتن. من از اين کفري مي شدم که بابا داري خالي مي ري من بد بخت فلک زده رو هم ببر مگه جونت بالا مياد(!). هر جوري شد يه ماشين رو جور کرديم و رفتيم. حالا ما هم با کلي آشفتگي رفتيم براي گرفتن کارنامه. ديگه نمي تونم تحمل کنم. خاک تو اون سر اوشکول مسلکم، بابا آخه پخش هميشه برفکي شبکه آموزش، معدل 15.60 هم شد معدل. بنا به دو زاويه و بين شده بودم حسن قلي کفتر باز که داشت به عينه مي ديد که کفتر هاش رو دارن مي خورن ولي کاري نمي تونست بکن. کلاً راهي نداشتم مگر اينکه شيشه مي شه کل مدرسه رو بيارم پايين ولي وجدانم داد زد بابا حالا ببخش! بعدش هم کلي فش و بد و بيرا به معلم پعلم ها دادم تا يه خورده حالم اومد سر جاش اون موقع باز هم موقع نوشيدن گرماي خنک تابستان جنوب(حدود 45.6 درجه بالاي صفر) بود، از اونايي که روش نوشته خنک بنوشيد و به همراه جايزه سردرد به مدت 5روز و جشنواره سالانه 50 بار دکتر رفتن!
من آشفته هستم. فعلاً مخ ما بر روي هر گونه اسب چه عرب و چه ترکمن بسته مي باشد و از ورود دزدکي به مخم براي يورتم رفتن تو مخم جداً خودداري کنيد چون خونتون گردن ازراييل مي باشد!
فعلاً..
پ.ن: هرگونه توهين يا هر چيز ديگه حق طرف بوده و بايد خودش ببخش اگه اين خاطره رو درست خونده باشه!(يعني ما حالمون کوچه احمد آباد کهور مي باشد و حال لا موجود!)
سلام...
* خاطره ي..!
اين خاطره براي چندين سال پيش هست که ما رفته بوديم ساحل. همه شاد و خوشحال، ولي نمي دانم چرا من خوشحال نبودم. بي قرار چه بودم نمي دانم.
ساعت ها گذشت ،غروب شد. من خودم ديدم، داشت نيم تنه ي خورشيد در آب فرو مي رفت، شايد غرق مي شد. من خوشحال بودم ولي همه ناراحت! يک شعشعه ي نور را ديدم که داشت مي رفت به آسمان گويي داشت فرار مي کرد .ناراحت شدم، داد زدم: آي! مگر دوستي به خانه تو نيامده، مگر دوست را نمي شناسي، چرا تنهايش مي گذاري؟!
ديدم اعتنايي نمي کند ،با آيينه ايي که زشتي ها را با آن مي ديدم زيبايش را نشانش دادم. گويي انسان را نديده بود، راه کج کرد و شتابان سوي دوست رفت. اما...
**دوست نداشتن...!
همين چند مدت پيش بود قدم مي زدم روي زمين گرم و سخت. دلم از گريه داشت مي ترکيد ،گويي هشت سال دفاع مقدس را آورده بودند داخل دل من! داشتم به خودم فحش مي دادم، اصلا حال و حوصله خودم هم نداشتم. دوستم آمد، داشت پرواز مي کرد .از او پرسيدم: از آب چه خبر؟ سلام مرا به او رساندي؟! ولي اعتنايي نکرد ،اصلا جوابي نداد! به خداوندي خدا ديگر تحمل زندگي کردن ندارم! داد زدم، فرياد زدم، نمي توانم گريه کنم .از اين بزرگتر پيدا نکردم ؛ديگر تو را دوست ندارم ؛اي خدا!
به ناگاه پايم پيچ خورد. به گمانم چاله ايي ما را به درون خود بلعيده بود!! درد مي کرد خيلي هم درد مي کرد. بلند شدم ولي نشد، داد زدم ولي صدايي نيامد. به خدا گفتم...به خدا گفتم تو را دوست دارم از اعماق وجودم! ديدم باران مي آيد، زمين سرد شد، نرم شد. لحظه ايي نگذشت... داشتم فرو مي رفتم .تگرگ شروع شد. چهره ام سرخ شد .با خدا گفتم، آري تو را دوست ندارم ولي مي خواهم تو را دوست داشته باشم .تگرگ پايان يافت، باران آرام شد ،زمين سخت و سخت تر شد. پايم داشت خوب مي شد، ولي ديگر من ،من نبودم. من تازه ايي بودم. اصلا من نبودم؛ او بودم...
***زيبا بود!
زندگي زيبا بود. همه خوشحال، گاهي بازي، گاهي دعوا، گاهي سرها مي شکست! اما همه مي خنديدند. گاهي من هم مي خنديدم!
آسمان سرخ شد، صبح قشنگ آفتابي ما تبديل به عصر شد. غروب را هم دوست داشتم، ولي او مرا دوست نداشت! زيباترين قسمت زندگيم آمد؛ شب .هميشه آرزو داشتم شب شود .همه مي گفتن بد است، آنها شب را ديده بودند، مي گفتند شب گرسنگي دارد ولي من مي خواستم خودم ببينم. هميشه اين آرزويم بود خوب الان به آرزويم رسيده بود. شب شده بود .اول هاي شب خيلي قشنگ بود همه مي آمدند، مي رفتند، همه به هم سلام مي کردند ،شايد سجده مي کردند .کم کم نيمه هاي شب شد، غذا آمد. آنها گفته بودن گرسنگي است؟!
غذا آمد .همه خوردند، خوب بود. ما از غذا لذت مي برديم. تنها بودم و غذا مي خوردم. من تنهايي را دوست داشتم. از شب داشتم لذت مي بردم. ديري نپاييد که غذاها تمام شد. همه بر سر غذا هاي همديگر دعوا مي کردند ولي باز هم شوخي بود. ديري نگذشت همه خوابيدند. انگار خوابم نمي آمد. آسمان تاريکِ تاريک، گويي مهتاب نيز خوابيده بود. داشتم مي ترسيدم. صدايي مي آمد .مي ترسيدم .ديگر تنهايي را دوست نداشتم. کسي نبود. همه خوابيده بودند. «آهاي! با تو هستم، بيدار شو.» بيدار نمي شوند..!
نمي خواهم! شب را نمي خواهم، چرا تمام نمي شود…
همين امروز صبح توي سالن اموزش تصويري نشسته بوديم معلم هم داشت با پروژکتور 1200.000 تومني که مديرمون هي باهاش سر ما منت ميزاشت بهمون درس ميداد. من هم مثل هميشه رفتم صف آخر صندلي ها توي گوشه ي سمت راست نشستم. کلاسمون& کلاس عربي بود من هم طبق معمول بناي چرت رو گزاشته بودم و خواب بازي Gears of War2 رو ميديدم!
خوب از موضوع اصلي منحرف نشيم، ما نشسته بوديم که يه هو در باز شد. همين الان هم من بگم که از همون اول زنگ من اصلا حالم خوش نبود و حس خوبي نداشتم! خوب در باز شد، 5تا از کارگر هاي مدرسه اومدن و کولر رو از جاش کندن. مثل اينکه مي خواستن کولر رو سرويس کنن. خوب کولر رو بيرون اوردن، اونجا بود که يه خورده خار و خاشاک بين کولر و حسار بيرون پيدا شد من هم گفتم که حتما بخاطر گرد و خاک ولي يه چند لجظه که گزشت...
چند لحظه که گزشت يه صداهايي اومد من تعجب کردم، بيشتر توجه کردم..
جيک جيک يه گنجشک بود که مامانش رو مي خواست که بگه..
بي خونه شديم..!
شب جمعه هست، جمعه شبه..
فكر نمي كردم اينهمه سخت باشه، هميشه راحت جدا مي شدم ولي اين بار ديگه نمي خواستم جدا بشم خيلي برام سخت بود، هنوز هم سخته ولي چاره ايي ندارم. اصلا نمي تونستم بخوابم، خيلي خوابيدن برام سخت بود همش تو اين فكر بودم كه اي كاش امشب نيومده بودم مثل همه فردا صبح اومده بودم. نتونستم تو خوابگاه بمونم، اومدم توي حياط و يه خورده قدم زدم و روي ميز كنار درخت ها تنها نشستم. به آسمون نگاه كردم بيشتر دلم گرفت. فهميدم كه من تنهاي تنهام. تو اسمون هيچي ستاره نبود...!
فردا صبح شد. شنبه بود. خيلي خوشحال و شنگول بلند شدم. هيچي از ديشب به ياد نداشتم....
...
اذان رو گفتن، هوا داشت تاريك و تاريك تر مي شد..
اومد كنارم نشست، دوستم، بهم گفت..!
*حسن حال و حوصله هيشكي رو ندارم..
-دلت براي خونه تنگ شده..!؟
*اره..!
اون موقع فهميدم تنها تر از من هم هست!
همين ديروز داشتم با خودم مي گفتم كه اي كاش من هم يه اتاق آبي داشتم ولي دلم نمي خواد كه هيچ وقت داخلش مار پيدا بشه من از مار بدم مياد ولي هميشه مستند هاي تلورزيون در مورد مار ها رو مي بينم!
كاش خونه ما هم يه تويله تو جنوبش داشت، مگه چي مي شد من هم يه خورده با پاي برهنه روي پشت بوم كاه گليمون راه برم. كاش من هم اهل كاشان بودم و مقداري ذوق داشتم.
كاش من هم مي توانستم از درخت بالا برم...
داداشم: حسن مي شه بري پشت بوم انتن رو درس...ت كني، ببخشيد حواسم نبود كه با اين پا نمي توني بري بالاي پشت بوم.
همين ديروز داشتم با خودم مي گفتم كه اي كاش من هم يه اتاق آبي داشتم ولي دلم نمي خواد كه هيچ وقت داخلش مار پيدا بشه من از مار بدم مياد ولي هميشه مستند هاي تلورزيون در مورد مار ها رو مي بينم!
كاش خونه ما هم يه تويله تو جنوبش داشت، مگه چي مي شد من هم يه خورده با پاي برهنه روي پشت بوم كاه گليمون راه برم. كاش من هم اهل كاشان بودم و مقداري ذوق داشتم.
كاش من هم مي توانستم از درخت بالا برم...
داداشم: حسن مي شه بري پشت بوم انتن رو درس...ت كني، ببخشيد حواسم نبود كه با اين پا نمي توني بري بالاي پشت بوم.
*آهاي بابا درست روم بنويس، آخ دردم اومد. آخيش تموم شد مردم بابا يکي کم نبود دوتا کم نبود سيتا اسم روم نوشتي خدا خيرت بده حالا اگه اسم هاي درست و حسابي هم بود يه چيزي. هوو درست دارم تا مي خورم، درست مگه تا حالا راي ندادي! آخخخ بلاخره من رو انداخت بيچاره بلد نبود چطور بايد من رو بنداز داخل ولي خدا رو شکر که خيلي تا نخردم، ا سلام؛ ببخشيد که سلام نکردم، حالتون چطوره خدا کنه که شما هم مثل من يه راي اولي ننداختتون اين تو، من که مردم تا افتادم اين تو! حالا بگذريم، شما حالتون چطوره(ساعت21:45)؟!
-سلام، ممنون ما خوبيم.
*خدا رو شکر، شما کدوم طرفيد؟!
-يعني چي؟!!!
*بابا شما ديگه کي هستيد، يعني کيا رو روتون نوشتن؟!
-آهان، ما راستي هستيم!
*جدي! پس يه خورده به هم رفتيم، نصف من راستي نصف ديگه هم چپي!
-چه جالب!
*آآآآآخخخخ، بابا حواست کو وقتي داري مياي پايين درست بيا، اوخخ چقدر درد اومد!
_خوب تو بلند شو!!!
*عجبا من که تو رو نديدم تو از بالا اومدي، بهتر از اين به بعد حواست رو جمع کني، حالا ببينم که چه نماينده ي بيچاره ايي که اسمش رو رو تو نوشتن! بچرخ..دِ بچرخ ديگه..!
_خوب بابا!
* اوه اوه هموني که فکرش رو مي کردم..بي خيال بهتر که نگم
_ اهوم بهتر که نگي اين رفتار اوليه هم بخاطر همين ناراحتيم بود!
*حالا اشکال نداره، راستي بچه ها ساعت چنده.
/ساعت 21:50 شده!
*اَه چقدر دير مي گذره، بي خيال! ديگه الان بايد تموم بشه! خوبه يه مهمون ديگه، سلام، چه خبر از بيرون نمي خوان تمومش کنن؟!
-- سلام، مثل اينکه تا ساعت22 تمديد شده، خيلي دلتون رو صابون نزنيد که کي تموم مي شه!
* راست مي گي حالا حالا ها ما اينجا گيريم..
...ساعت 22:50...
*خوبه ديگه فکر کنم که تموم شده باشه..
- آره خيلي سرو صدا نمي اد و ديگه هم برگي نميريزه..حتما تموم شده!
_حتما!
-- آخخخخ، مثل اينکه ا رو دارم مي برن برا شمارش..وايي خيلي هيجان انگيزه..!
* بابا اينهمه بي جنبه بازي در نيار، نمي خوايي شوهر کني که مي خوان بشمرنت!
-- خوب بابا!
_آيييييي بابا درست ورم دار کجا من رو مي بري آخ، چرا من رو مي ندازي تو سطل اشغال من که يه راي هستم بايد من رو بخونيد و من رو به حساب بياريد!
شمارنده1: بابا اين ها که همه برگ هاي مخالف هستن، همش رو بنداز بيرون!
شمارنده2: باشه ولي بهتر نيست که اين ها رو به نفع خودي ها بشموريم؟!
شمارنده1: آره خوبه ولي بزار از مرکز اجازه بگيريم! الو سلام، خوب نيست که راي هاي مخالف رو راي موافق بخونيم؟!
مرکز: خوبه!
* من به هيچ وجه داخل همچين انتخاباتي خودم رو به حساب نميارم.....!
:..نويسنده: بله اين بود داستان يه برگ راي که چه بد بختي هايي کشيد تا رسيد توي صندوق اونجا هم کلي منتظر موند اخرش هم که...بهتره که خودتون قضاوت کنيد..:
--------------------
3:30 دقيقه!
يك ركعت نماز وتر را بجايي مي آورم..الله اكبر..
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله...
الله اكبر..
سلام خدا..خوبي خداي خوبم..امشب اومدم تا يه خورده باهات در د و دل كنم..خدا جونم امروز تو دانشگاه يه نفر داشت به ما مي گفت كه انسان يه چيزايي داره كه خدا نداره و دلش مي خواد داشته باشه، مي گفت انسان بابا داره مامان داره محبت اونا رو داره، دوست داره، مي تونه باهاش درد و دل كنه، خدا درسته كه تو عجز و ناتواني ادم ها رو دوست داري، اين رو يكي از استاد هامون گفت، استدلالش هم اين بود كه خدا خودش گفته كه هركي بياد و با عجز و ناتواني ازم چيزي بخواد اون رو بهش مي دم، خدا اگه من هم بهت بگم، خداي خوبم، خدا جونم من خودم هم بابات مي شم هم مامانت هم دوستت ، اخرش هم ميام مثل گدا ها ازت يه بوس خدايي گدايي مي كنم، تو من رو راه مي دي..الله اكبر
سبحان ربي العظيم و بحمده
الله اكبر
سبحان ربي الاعلي و بحمده..الله اكبر...سبحان ربي الاعلي و بحمده، اللهم الرحم عبدك الضعيف..
الله اكبر..الحمد لله..اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك و اشهد ان محمد عبده و رسول اللهم صل علي محمد و ال محمد..اسلام عليك...
.6:30دقيقه
اااااااااااااااااااااااااااا...دادااااااش..
.
فردا..11:30دقيقه
انا لله انا عليه راجعون، شهيد...
((عزيزم ما كه نمي تونيم تند بريم يه هو اگه تصادف كرد...يم...))
حرف بابام تموم نشده بود كه يه هو اون اتفاق بزرگ رخ داد، نمي دونيد كه چه انفجار بزرگي بود. هههه فكر كنم كه همون موقع كه من از تو ماشين افتادم بيرون اون تركش بزرگ به من خورد و الان هم كه اينطوري شدم، خدا پدر امريكا رو بسوزونه كه اون تمام ما رو بد بخت كرد، ولي مي ارزيد به اين انقلاب حالا هم كه حسابي كنف شدن و ما تو انرژي هسته ايي برنده شديم...
روزي داشتم تو يه سبزه زار قدم مي زدم كه يه هو از خواب بيدار شدم، اونقدر اونجا قشنگ بود كه داشتم از غصه ي اينكه اونجا رو از دست دادم مي مردم كه ناگهان ديدم دارم تو گوشم صداي زنگ يه ساعت رو احساس مي كنم كه ناگهان از خواب بيدار شدم. خيلي خوابم مي يومد و از خوابي كه ديده بودم خيلي دچار وحشت و حيرت شده بودم كه دوباره بي اختيار خوابيدم. خواب ديدم كه توي يه چمن زار دراز كشيدم و دارم به خواب هايي كه توي اون چمن زار ديده بودم فكر مي كردم كه ناگهان يه آب يخ ريخت روم...
_ اهاي پسر پاشو، بايد بري جيره ي غذات رو از سرپرست بگيري..اهاي مگه با تو نيستم..پاشو!
* باشه الان پا مي شم..
پا شدم و رفتم كه جيرم رو بگيرم كه مامانم صدام زد و گفت:
- عزيزم نمي خوايي پاشي بري دانشگاه؟!
*باشه الان پا مي شم مامان.
پا شدم و رفتم دانشگاه، تو راه كه داشتم مي رفتم از ميون پاركي كه تو راه مدرسه بود و كنار يتيم خونه بود رد شدم و وسط چمن زار پارك خوردم زمين، سرم خورد به سنگ و ضربه مغزي شدم و مردم...


